دوشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۸

52 - پاییز


بلاخره طلسم شکست و بلاگر دوباره راه افتاد.
یک هفته گذشته که بلاگر (نمی دانم دقیقا به چه دلیلی) کار نمی کرد حسابی قاطی کرده بودم. حتی زده بود به سرم که بروم در بلاگفا یا جای دیگری وبلاگ بزنم.
اگر مشکل خاصی برایم پیش نیاید و بتوانم ، دوست دارم همیشه در وبلاگم (که یک جور دفترچه یادداشت برایم محسوب می شود) یادداشتی بنویسم. اعتیاد به وبلاگ نویسی ست دیگر!
امیدوارم دوباره بلاگر دچار مشکل نشود گرچه ظاهرا این بار اولش نبوده.
گذشته از همه این حرفها:
پاییز فصل محبوبم شروع شد. دو روز پیش که رفته بودیم خرید ماهیانه خانه را انجام دهیم تو ماشین منتظر نشسته بودم که چیزی افتاد روی شیشه جلو. زهره ترک شدم اما وقتی دیدم یک برگ پاییزی ست دچار چنان احساسی خوشایندی شدم که بی سابقه بود. این اولین برگ پاییزی امسال بود که می دیدم.
همیشه پاییز حالم خیلی خوب می شود. پر از انرژی و امید می شوم. هوای ابری و بارانی و عطری که در هوای پاییزی ست را می پرستم!

پی نگاشت:
این یادداشت میرزاپیکوفسکی به دلم نشست.

دوشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۸

51 - کتاب بد

حذف شد.

یکشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۸

50 - جنگ

این مطلب ورطه را خواندم و از ته دل گریه کردم.
موقع شروع جنگ یکسال و نیم بیشتر نداشتم. به عبارت دیگر کودکی ام در جنگ گذشته. آن موقع ها گاه گداری جنگزده ها را می دیدم. صورتهای آفتاب سوخته و اغلب لاغر و نزارشان یادم هست. چهره هاشان غمگین و درهم و نگاهشان خالی بود. گویی با از دست دادن عزیزانشان خود نیز مرده بودند و شاید آرزوی خیلی هاشان همین بود که بمیرند و اینطور در خفت زندگی نکنند.
هشت سال جنگ از یک ملت چه باقی می گذارد؟ می توان به جنگزده ای که خانواده اش ، مال و اموالش ، احترامش ، آرامشش را از دست داده غرامت پرداخت کرد و آیا اصلا غرامتی پرداخت شده؟

جمعه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸

49 - سالگرد ازدواج

دیروز 29 شهریور ششمین سالگرد ازدواجمان بود.
پی نگاشت:
به یمن اینترنت میهنی نتوانستم دیروز این پست را وارد وبلاگم کنم و امروز موفق شدم!


چهارشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۸

48 - پاندای کونگ فو کار

اگر اهل کارتون دیدن هستید و از فیلمهای خالی بندی چینی - کونگ فویی (که قهرمانهایش روی هوا پرواز و مبارزه می کنند و ..) خوشتان می آید پاندای کونگ فو کار (kung fu panda) را حتما ببینید. نسخه cd دوبله شده و نسخه dvd زبان اصلی با زیر نویس فارسی ست. شما در نسخه dvd می توانید صدای داستین هافمن ، آنجلینا جولی ، جکی چان و جک بلک که به جای شخصیت ها حرف زده اند را بشنوید.
داستان فیلم از اسمش معلوم است پس توضیح نمی دهم.
تقریبا تمام کارتونهای جدیدی که در ایران دوبله شده اند را دیده ام. خواهر سیاوش برای بچه هایش می خرد و ما هم از بچه هایش قرض می گیریم (با کلی منت که این دو قلوهای 12 ریشتری 5 ساله سرمان می گذارند!) و نگاه می کنیم. حالا دیگر مشتری شده ایم و پاندای کونک فو کار را خودمان خریدیم. بیشتر به خاطر دوبله های بامزه مخصوصا برای کارتونهایی که قبل از 2008 هستند. کارتونهای امسال زیر تیغ ممیزی رفته اند.
قبلا که تحت عنوان کمپانی glory intertaiment (که فعالیتش داخل ایران بود) کارتونها را دوبله می کردند دوبله ها خیلی بامزه تر بود. گذاشتن لهجه برای شخصیت ها ، تکیه کلام های کوچه بازی ، تقلید نوع حرف زدن هنرپیشه های قبل از انقلاب ، گذاشتن آوازهای خواننده های آن ور آب روی حیوانات و صحنه های رقص و آواز کارتون بدون سانسور باعث می شد که این کارتونها را ببینیم و کلی بخندیم!
اما الان همان گروه تحت نامهای دیگری و زیر نظر ارشاد کار می کنند و موارد بالا دیگر در کارتونهای جدید دوبله شده دیده نمی شود. اما باز هم خالی از لطف نیست و شنیدن تکیه کلامهایی مثل «بی خیال بابا» ، «کفت برید؟» و ... در آن جالب است.

سه‌شنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۸

47 - کتاب می خریم چون عقلمان کم است!


دیروز رفته بودیم انقلاب. 9 تا کتاب من خریدم و 3 تا سیاوش. 12 کتاب سرجمع شد 35 هزار تومان!
نمی دانم چرا کتاب و محصولات فرهنگی اینقدر گرانند؟
وقتی مسئولان آمار می دهند که آی هوار سرانه مطالعه هر ایرانی کمتر از یک دقیقه است پس باید تلاشی هم بشود برای کتاب خوان کردن مردم. یکی از این تلاشها حتما باید کم کردن هزینه کتاب باشد حالا با دادن تسهیلاتی به ناشر یا هر چیز دیگر. وگرنه خیلی طبیعی ست که مردم که کتاب را یک کالای تجملی حساب می کنند وقتی آنرا گران ببینند نخرندش. یادم می آید که یکی از دوستانم می گفت : کتاب برای آدمهایی ست که پولشان زیادی کرده یا عقل درست و حسابی ندارند که پول به کتاب می دهند. خب شاید درست بگوید و امثال ما که جای دیگر می زنیم وهزینه کتاب می کنیم عقل درست وحسابی نداریم!
اما در حقیقت ما این هزینه را می دهیم چون مطالعه یکی از اصولمان شده و نمی توانیم این اصل را نقض کنیم. اما هر چه کتاب گرانتر می شود توان ما هم برای خرید کاهش می یابد و ممکن است روزی ما هم نتوانیم کتاب بخریم.

یکشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۸

46 - یک آدم گوگل ندیده


گوگل امکانات فوق العاده ای دارد که کم کم دارم کشفشان می کنم. وقتی می گویم «کشف» بهم نخندید چون برای منی که رشته ام کامپیوتر نبوده و آشنایی ام با کامپیوتر در حد نیاز های اولیه ام است؛ متوجه امکانی در اینترنت شدن کشف محسوب می شود. کلاسهای کامپیوتر هم که چیزهای به درد بخور را نگه می دارند تا مجبور شوی هزینه کلاس خصوصی را بدهی و آنها را یاد بگیری. اما برای خیط کردن این کلاس ها هم که شده کلی وبلاگ هست که به راحتی استفاده از این امکانات را به آدم یاد می دهند. مثل وبلاگ شقایق. فقط کافی ست طالبش باشی.
خلاصه داشتم می گفتم. قبلا وقتی وارد اکانت خودم در گوگل می شدم آیکون هایی را در سمت راست (فارسی) می دیدم. با خودم می گفتم اینها دیگر چیست و احتمالا فقط به درد بچه های کامپیوتر می خورد. فقط می رفتم سراغ جی میل ام! بعد تصادفی متوجه بعضی از کاربردهای این آیکونهای به خیال من به درد نخور شدم و دیدم چقدر کارهایم آسانتر شدند و «چرا من اینقدر دیر فهمیدم؟». حکایت کسی ست که با یک اره کند داشته درختی را اره می کرده بهش می گویند اره ات را تیز کن کارت زودتر انجام می شود می گوید وقت ندارم!
امکانات گوگلی مثل reader ، calender ، documents ، igoogle را تا به حال استفاده کرده ام. که بسیار مفید بوده اند. اهل talk هم نیستم و باقی امکاناتش را هم در حال بررسی توسط اینجانب می باشد.
این امکانات و چیزهایی که هنوز نمی دانمشان باعث می شود که زندگی در دنیای مجازی معنا پیدا کند (البته اگر در آن غرق نشوید). همچنین زندگی روزمره اتان را بهتر ، ساده تر و راحت ترمی کند. چیزهای جدیدی را هر روز به شما می آموزد و افق های تازه تری را در برابرتان می گشاید.
اعتقادم بر اینست که وقتی قرار است یک روزی بمیرم حداقل در آن دنیا در قسمت زنانی که زندگی شان را به بطالت و تن پروری گذرانده اند ، قرار نگیرم. زنانی که به جز خوردن و خوابیدن و تفریح و احتمالا یک کار روتین در این دنیا کار دیگری انجام نداده اند و از یک سنی به بعد رشد عقلی شان کاملا متوقف شده. وقتی رفتم آن دنیا هم یک وبلاگ برای خودم می زنم و سعی می کنم هر روز چیز جدیدتری بیاموزم.

شنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸

45 - سوسن تسلیمی و علیرضا مجلل


دیروز شبکه 4 تله تاتر اسکندر مقدونی را نشان می داد. دیدن چهره های جوان رضا بابک و احمد آقالو و دیدن دوباره علیرضا مجلل بعد از سال ها هیجان انگیز بود.
علیرضا مجلل الان کجاست؟ دیروز که در اینترنت سرچ می کردم متوجه شدم که ظاهرا سالهاست که به سوئد مهاجرت کرده. باز هم مهاجرت!
سوسن تسلیمی هم در سال 1365 به سوئد مهاجرت کرده بود. آنهم نه از سر خوش خوشان. که وقتی دیده اینجا بهش اجازه کار نمی دهند به همراه دخترش توکا به سوئد رفته بود. در ابتدا در کمپ پناهندگان زندگی سختی داشته اما با تلاش و سماجت و البته گرسنگی و بی پولی بلاخره اقامت می گیرد. بعد هم که درخواست کاری می دهد که در ارتباط با تاتر باشد. از بلیط فروشی و دستیاری در نورپردازی نمایشنامه ها در یک سالن تاتردر شهر «یوتوبری» کارش را شروع می کند. الان یکی از 5 عضو هیئت مدیره «انستیتو فیلم سوئد» است و اداره تاتر و سینمای سوئد را در دست دارد. در دانشگاه استکهلم تدریس می کند و سریال برای شبکه سراسری سوئد کارگردانی کرده و فیلم می سازد. در سال 2003 هم «نشان افتخار شخصیت فرهنگی» را از وزیر فرهنگ سوئد دریافت داشت که در آنجا به نام جایزه نوبل داخلی تلقی می شود.
ازعلیرضا مجلل اطلاعات خیلی کمتری در دسترس بود. قبل از مهاجرت در ایران سرپرستی تاتر شهر را بر عهده داشت. در سال 1367 مهاجرت می کند. در سوئد از کارگری صجنه کارش را شروع می کند. الان 16 سال است كه تلویزیونی به نام «مینیاتور» را در كشور سوئد اداره‌ می‌كند. این شبكه‌ی تلویز‌یونی اخبار هنری و اجتماعی و ورزشی و گردشگری مربوط به ایرانیان را برای سوئد، نروژ، دانمارك و بخشی‌از فنلاند پخش می‌كند.
این دو نفر از بهترین هنرمندان ایران بودند و هستند. نمی خواهم وارد مسائل حوزه فرهنگ و هنرایران در آن سالها و اکنون شوم. اما چرا باید افرادی مثل مجلل و تسلیمی مهاجرت کنند؟ آنهم در حالیکه بیشتر مایل بوده و هستند که در کشور خودشان و به زبان مادری شان بازی و کار کنند؟
کیفیت کارهای تلویزیون را در آن زمان (با کمبود امکانات) و حالا مقایسه کنید. نمونه اش مقایسه تله تاتر اسکندر مقدونی ست با سریال یوسف پیامبر!
آیا ما مردم اینقدر احمق شده ایم که آدمهای بی سواد و بی هنر برایمان سریال و فیلم آب دوغ خیاری از روی 80 تا مرجع بسازند؟ و هنرمندانی که حتی صدایشان نماد هنر ایرانی بود مهاجرت کنند؟
دلم برای علیرضامجلل با آن صدای فوق العاده اش ، بازی قدرتمندانه اش و نگاه نافذش تنگ شده . دلم برای سوسن تسلیمی (که از نظر من بهترین بازیگر زن ایران تا به حال بوده) بازی اش ، نگاه جذابش و کلامش تنگ شده!
دلم هنر واقعی می خواهد با بازیگران واقعی که هنر در ذاتشان باشد.

منابع:
زندگی و سینمای سوسن تسلیمی، اسطوره مهر( نوشته بی تا ملکوتی نشر ثالث)
مصاحبه با علیرضا محلل وبلاگ همدم
پی نگاشت:
هر چه گشتم عکس مناسبی از علیرضا مجلل پیدا نکردم. عجیب نیست؟

جمعه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۸

44 - نوستالژیا


این لینک را ببینید. آهنگ وبلاگی دارد بی نظیر که مرا عجیب دچار نوستالژی می کند.

پنجشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸

43 - درد مشترک ما زن ها


پریشب برنامه ای از تلویزیون پخش می شد به نام «و خدایی که در این نزدیکی ست». یک عده آقا نشسته بودند و داشتند قضیه مهریه را نقد می کردند وسطها هم مصاحبه هایی با زندانیان مهریه گذاشته بودند.
مخلص کلام این بود که مهریه بالا خوشبختی نمی آورد و زن ها به عنوان سلاح علیه مردها و همچنین پشتوانه شان از مهریه استفاده می کنند. یک جمله ای یکی از این مجری ها انداخت که:«خانومی توی عقدنامه اش قید کرده که حق طلاق با او(زن) باشد و خب خیلی بد است که آدم زندگی را شروع نکرده حرف طلاق بزند» و از این جور دری وری ها.
نتیجه های اخلاقی:
1 - بهترین کار زندگی ام اینست که تلویزیون نگاه نمی کنم. اما چون سیاوش اهل تلویزیون است من هم توفیق اجباری می شود برایم که گاهی برنامه هایی را در حین خوردن غذا ، چای و... ببینم. اما همین که سعی می کنم از تماشای تلویزیون فرار کنم برایم بهترین محسوب می شود. چون اگر «بیننده» دائمی بودم احتمالا تا به حال به خاطر فشار خون و سکته قلبی یا مغزی از خدمت دوستان و آشنایان مرخص شده بودم!
2- وقتی در مملکتی تمام قوانین به جز مهریه علیه زنان است چه انتظار دیگری از زنان می توان داشت؟ اصلا می خواهید قانونی تصویب کنید که برخلاف اصول شریعت مهریه برداشته شود. در آن صورت به مقدار کافی سم رایگان در سطح کشور پخش کنید تا زنان بتوانند نقش خود را در پیشرفت و اعتلای مملکت بهتر ایفا کنند و خود را از قید زندگی برهانند.
3 - هر وقت حق طلاق ، حضانت فرزندان ، ممنوع الکار، ممنوع الخروج کردن ، داشتن 4 همسر عقدی و بینهایت صیغه ای و ... از اختیارات مردان خارج شد چشم! زن ها قول می دهند که مهریه شان را ببخشند و هرکس از این به بعد ازدواج کرد مهریه اش یک سکه باشد نخواستید اصلا مهریه نباشد!
4 - موردی ازمهریه پایین را به چشم دیدم که خیلی ساده و بی دلیل زن را طلاق دادند و بچه هایش را ازش گرفتند. وقتی زنی با مهریه پایین ازدواج می کند در حقیقت مثل بندباز تازه کاری ست که ممکن است هر آن از روی بند سقوط کند و نابود شود.
5 - مهریه تنها سنگر دفاعی زنان علیه مردانی ست که از اختیارات خودشان سوء استفاده می کنند.
6 - و البته زنانی هم هستند که از این حق سوء استفاده می کنند در حقیقت تجارت می کنند و نمونه ای از این دست هم شنیده ام که خانومی با ازدواجهای متعدد و مهریه های سنگین ثروتی برای خودش به هم زده بود. و این از نقص قانون است وگرنه اتهامی به جز بی وجدانی به این خانوم وارد نیست. حتی مردانی که از اختیارات خودشان سوء استفاده می کنند را نمی توان متهم کرد. آنها طبق قانون عمل می کنند و اتهام این مردان هم بی وجدانی ست و بس.
7 - چند بار شنیده اید که زنی گفته: «مهرم حلال جونم آزاد!»؟ چرا؟ چون باید از حقش بگذرد تا او را سالها توی راهروهای دادگاه خانواده این طرف و آن طرف نکشند و زندگی اش را نابود نکنند. پس می بینید درخیلی از موارد مهریه به عنوان تنها ناجی زن عمل میکند.
8 - وقتی زنی برای طلاق به دادگاه مراجعه می کند ازش می پرسند:
شوهرت خرجی نمی ده؟
کتکت می زنه؟
لهت می کنه؟
نمی پرسند:
زن دیگری داره؟
تحقیرت می کنه؟
اخلاق گهی داره؟
به خودت و خانواده ات توهین می کنه؟
خروج از خانه را برات ممنوع کرده؟
حق کار کردن نداری؟
حق تلفن زدن نداری؟
حق انتخاب محل مسکن نداری؟
و...
خودتان قضاوت کنید تا شوهری نزند زنش را لت و پار نکند ، تا زمانی که نفقه زن (حتی اگر کافی نباشد) را بدهد ، آنچنان معتاد نباشد که زنش را به تن فروشی وادرا کند ، آنقدر روانی نباشد که زنش را تکه تکه کند ، حداقل 5 سال در زندان نباشد ، مرض های وحشتناک مسری نداشته باشد ، قاچاقچی تا پای اعدام رفته نباشد ، حداقل 6 ماه غیبش نزند (که آنهم استثناهایی دارد)، عقیم نباشد (آنهم بعد از 5 سال) ، زن هیچ حقی درباره طلاق ندارد!
و مرد برای طلاق دادن زن کافی ست بگوید «تمکین نمی کند». حالا راست یا دروغ ، تمکین نکردن در برابر خواسته های جن/سی کثیف و حیوانی ، آمیزش بیش از حد طاقت زن و ... مهم نیست.
پی نگاشت 1 :
من همه مردها را متهم به بی وجدانی نمی کنم. آقایانی را دیده ام که در برابر این قوانین ضد زن بیشتر از من جوش می آورند؛ مثل همسرم.
درست است که من شانس آورده ام و با آدم باوجدانی ازدواج کرده ام اما ممکن بود که من هم چنین شانسی نداشتم ؛ آیا نباید قوانین از من و هم جنسانم حمایت کنند؟ همانگونه که دراطرافم پر از زنانی ست که با مردهای بی وجدان ازدواج کرده اند. دیدن آزار و اذیت شدن یک زن بی دفاع واقعا دردناک است واین درد مشترک همه زن هاست.
پی نگاشت 2 :
این لینک و مخصوصا کامنتهایش را هم ببینید.

چهارشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۸

42 - رمضان و یک بیمارستان ایرانی


در پست قبل گفتم که خواهرم برای عمل در بیمارستان بستری ست. بشنوید که ساعت دوازده و ربع بردندش اتاق عمل یعنی 5 ساعت و نیم تاخیر!...
نکته جالب دیگر بیمارستانهای ایرانی اینست که به همراه بیمار در ماه رمضان فقط سحری و افطاری می دهند. حالا اگر یکی نخواهد روزه بگیرد یا نتواند (مثل مادرم که دیابت دارد و روزه برایش ممنوع است و یا همراه تخت بغلی اش که از اهواز آمده و مسافر محسوب می شد) باید انجا گشنگی بکشد!.
حالا باز مادرم ما را داشت که به فکرش باشیم. اما همراه تخت بغلی در این شهر غریب بود و با ما هم رودروایسی می کرد.
دیروز برای مادرم دو تا دلمه فلفل سرد بردم که با چنان ولعی خورد که انگار از قحطی فرار کرده باشد. آخر از دیروزش هیچی نخورده بود. برای سحر هم چون خواب بوده بیدارش نکرده بودند. ازش خواسته بودیم از پیش خواهرم جم نخورد و چه می دانستیم که اینطوری گشنگی اش می دهند.
پی نگاشت:
برگشتنی رفتم شهروند و آن قوری نقلی و خوشگل پیرکسی که خیلی ازش خوشم آمده بود را خریدم. یک مدل اصل ژاپنی که جان می دهد برای ساختن یک قهوه اساسی. آخر قهوه ترکی که من درست کنم با کل قهوه ترک های دنیا فرق دارد و هرکس هم نخورده کل عمرش برفناست. از چند روز پیش چشمم قوری را گرفته بود اما همش با خودم می گفتم که نباید پول را بی خودی خرج کنم و تو این گرانی خانه خراب کن پول لازمم می شود . اما یکباره زدم به سیم آخر و گفتم اگر لازم باشد 3 روز غذا نخورم باید این قوری را بگیرم و بلاخره هم گرفتمش آخیش!!!

سه‌شنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۸

41 - اینجا ایران است!


خواهر کوچکم را امروز عمل می کنند (22 سالش است). مفتی مفتی دارد می رود زیر تیغ جراحی. خدا را شکر که من تا به حال به پست عمل جات نخورده ام. از بس که این بیمارستانها و پرستارها و دکترهایش عالی اند!.
از دیروز که بستری شده همینطور یکسره اذیت شده تا به حال. مثلا در ابتدا در یک اتاق دو تخته گذاشتنش که تخت بغل دستی خالی بوده. تازه داشت خوش به حالمان می شد که حداقل مادرم که به عنوان همراهش رفته روی صندلی نمی خوابد. اما تا ما پایمان را گذاشتیم از بیمارستان بیرون خبردار شدیم که برده اندش یک اتاق دیگر که همراه مریض تخت بغلی اش یک آقاست. و خواهرکم خون خونش را می خورد و حسابی عصبی شده بود. آخر حتی رویش نمی شد جلوی آن آقا دراز بکشد و بخوابد. بعضی ها ریلکس هستند و در چنین موقعیتهایی عین خیالشان نیست. اما بعضی ها مثل خانواده من اوج حیا و رودروایسی هستند!!.
خلاصه کمی که می گذرد می بینند آن آقا مرد خوبیست و یک جوری رفتار می کند که مادر و خواهرم راحت تر باشند. اما خب دختر بیچاره از دیروز خیلی اذیت شد و حرص خورد. مریضی که برای عمل می رود همینطوری اش هم کلی استرس دارد و درستش اینست که محیط را برایش آرام کرد.
بعد هم که گفتند ساعت 8 امروز عمل می شود. من که سابقه بیمارستان را قبلا داشتم (به عنوان همراه یکبار با مادرم و دو بار با مادر شوهرم) می دانستم که کلی معطلمان خواهند کرد و هیچ عملی در این مملکت راس ساعت انجام نمی شود. حالا نشان به آن نشان که از ساعت یک ربع به هفت صبح آماده باش بهش داده اند و الان ساعت یازده و ربع است و هنوز حتی در اتاق عمل را رویت نکرده! و نمی گذارند حداقل بخوابد! حالا خودتان حساب کنید که این طفل معصوم چه حالی دارد الان. اینهمه استرس و ناراحتی و آزار آنهم برای یک مریض. اما خب چه می شود کرد اینجا ایران است دیگر!

دوشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۸

40 - رضا کیانیان و باغ فردوس ، 5 بعد از ظهر

(منبع عکس: سینمای ما)
گفته اند: صد بار توبه شکستی باز آ!
حکایت منست که تا به حال بیشتر از صد بار توبه کرده ام که فیلم ایرانی نبینم اما باز خر می شوم و می نشینم به تماشای اراجیف ملی!
بیشترش هم تقصیر سیاوش است که فیلم ایرانی می خرد و می آورد خانه. من هم وسوسه می شوم و حین آشپزی یا کارهای دیگر این فیلمها را نگاه می کنم یا به عبارت بهتر می شنوم!
اینبار هم نوبت فحش کاری ام خورده به پُست «باغ فردوس ، 5 بعد از ظهر»!
علت اصلی ام برای دیدن این فیلم لعنتی بازی «رضا کیانیان» بود که در حقیقت تنها نقطه قوت فیلم هم محسوب می شد. گرچه کیانیان در اینجا نوآوری نکرده و خودش را بازی کرده بود. اما باز خدا را شکر که بر خلاف باقی بازیگران معلوم بود چه می گوید و لحن حرف زدنش هم مسخره و بی معنی نبود(آنطوری که مال بقیه بود). اما آقای کیانیان! مایوسم کردی! آخر مگر فیلمنامه را نخواندی؟.
فیلمنامه از این مزخرف تر ندیده بودم. اصلا چرا بازیگرانش اینطوری حرف می زدند؟ «آزیتا حاجیان» که به خاطر «روبان قرمز» عاشق بازی اش شده بودم در این فیلم حالم را به هم زد. سیامک شایقی (کارگردان) هم که معلوم نیست از ساختن فیلم «قصه دختر شاه پریون مدل روشنفکر گنده دماغ» چه مقصودی دارد؟. و حالا چه ارادتی به «کیمیایی» دارد که «کیانوش گرامی» و دیالوگهای مخصوص فیلمهای «مسعود» را در فیلمش آورده؟ خدا عالم است.
اصلا ولش کن به جهنم! اینجوری فیلم می سازند آنوقت اول فیلمهای نسخه اصل یک کیلومتر تبلیغ «فیلم کپی نخرید وگرنه ما از گشنگی می میریم!» می گذارند که با کمال تاسف کیانیان هم نفر اول است که حرف می زند!(عاقت می کنم رضا!).
و یک عالمه انیمیشن حال به هم زن و تکراری که : «فیلم کپی نخرید مال حروم وارد زندگیتون می شه!» و «برید سینما فیلم ببینید و اینطوری جلوی نابودی سینمای ایران را بگیرید!». آخر مگر ملت شانگولند که بروند سینما آنهم تو این ترافیک و نفری 2000 تومان بدهند و این آشغالها را نگاه کنند؟

یکشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۸

39 - - پیانو (the piano)



the piano
محصول: 1993
کارگردان جین کمپیون
بازیگران: هالی هانتر و هاروی کایتل
آنهایی که اهل فیلم دیدن هستند احتمالا تا به حال «پیانو» را دیده اند و شاید بارها. فکر کنم 5 سال پیش برای اولین بار این فیلم را دیدم و نمی دانم اصلا چه طور شد که دیدم شاید چون اسمش برایم جلب نظر کرده بود اما از همان موقع تا به حال هر وقت مثل الان دچار غم و نوستالژی می شوم باز هم می نشینم به دیدن «پیانو» و البته چند تا فیلم دیگر که بعدها به آنها هم اشاره خواهم کرد.
(اگر فیلم را ندیده اید ادامه مطلب را نخوانید).
عشق عجیبی که میان شخصیت های اصلی داستان اتفاق می افتد و پیامدهای هولناکش و پایان فوق العاده اش شاید علل کشش من به این فیلم باشد و نوع بیان عشق که خیلی جذاب است: بی پرده و استثنایی.
در حقیقت کمپیون سعی نکرده یک فیلم سک/سی بسازد بلکه از سک/س استفاده کرده و شکل جدید و خالصی از عشق را نشان داده.
آنچه مرد نیمه بومی فیلم را به سمت زن سوق می دهد در آغاز فقط استفاده جسمانی ست. اما نارضایتی زن واجبارش در تن دادن به این خواسته چیز دیگری را در مرد برمی انگیزد. اینکه این زن او را دوست بدارد و از روی عشق به رابطه جسمانی پا بگذارد. و اینجاست که رابطه از روسپیگری به عشق تبدیل می شود.
جایی که زن ، مرد را می زند و پس از آن سک/س شان جزء جذابترین صحنه هایی ست که من تا به حال دیده ام.

پی نگاشت 1:
نمی دانم این چه قانون نانوشته ای ست که زن ها در همه جای دنیا اجرایش می کنند. و آن اینست که اگر مردی را دوست داشته باشند این مدلی می زنندش!
پی نگاشت 2:
هنوز دنبال یک کتاب خوبم. چند تایی بهم معرفی شده ولی جالب است که هیچکدام را پیدا نکرده ام. از Bita که در پست قبل بهم لطف داشته و کتابی هم معرفی کرده (و چون آدرسی نگذاشته در این پست) تشکر می کنم.

شنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۸

38 - کتاب خوب سراغ داری؟


برای اینکه قاطی نکنم تمام دیروز را پای کامپیوتر بودم و مدت زمان طولانی در اینترنت. آخر خیلی حرف است که عموی بزرگت بمیرد بعد تو به خاطر دعوا مرافعه ای که می دانی سر دفنش پیش می آید بنشینی خانه و نروی خاکسپاری.

برای همین از ساعت 6 صبح که فهمیدم نباید برویم نشستم پای کامپیوتر تا ساعت دوازده و نیم شب. تا سرم گرم باشد و کمتر اعصابم خرد شود. اما در عین حال فکرهمه چیز توی سرم وول می خورد. با این مرگ و میر پشت هم مردن یک نفر دیگر برایمان عادی شده. ناراحتی امان در مقابل آخری که پیرمرد تنهایی بود (زن و فرزندش سالها پیش مرده بودند ) خیلی کمتر از اولی ست که جوان 27 ساله ای بود که رفته بوده برای مادرش (عمه ام) خرید بکند و وسط خیابان (بیابان؟) افتاده و فوت شده. معلوم هم نشد آیا سکته مغزی کرده یا قتل بوده.
حرف مرگ را بگذارم کنار تا نفر بعد اگر که خودم نباشم!... در اینصورت به سیاوش سپرده ام آگهی ترحیمم را بزند توی وبلاگم و می دانم سر مردن من هم دعوا پیش می آید آخر من صد تا صاحب دارم!
دنبال یک کتاب خوبم برای خواندن تا حال و هوایم درست و حسابی عوض شود. کتاب نخوانده تو خانه زیاد است اما دنبال یک چیز جدیدتر و استثنایی ترم. یک چیزی که معنای زندگی را دوباره برایم احیاء کند. مثل یک وقتی که حالم خیلی خراب بود و رمان «همنام» جومپا لاهیری را خواندم و واقعا دوباره زندگی را از سر گرفتم و در دو هفته پیش، بعد از چهلم مادربزرگم، که چهل روز با قوم و خویش هایم بودم و نوستالژی یقه ام را گرفته بود. اینجور مواقع توی اتاق مطالعه معتکف می شوم اموراتم تعطیل یا نیمه تعطیل می شود و کتاب می خوانم. کتاب خواندن تو اینجور مواقع از هر دارویی برایم موثرتر است.
پی نگاشت:
دیروز و امروز بوی ابر و باران را احساس می کنم در حالیکه بارانی در کار نیست. نکند این یک علامت است که یعنی دارم می میرم؟

جمعه ۵ سپتامبر ۲۰۰۸

37 - پنجمی هم مُرد!

پنجمین مرگ.
پنجشنبه 14 شهریور.
در حالیکه تازه دو هفته است که چهلم چهارمی در آمده.
حالا توبگو خرافاتی شده ای خیال برت داشته!.
نمی دانم خدا ، تقدیر ، طبیعت هر چه که تو بهش اعتقاد داری تصمیم گرفته فامیل مرا حسابی خلوت کند.
پسر عمه ام آذر پارسال از دنیا رفت. عمویم 5 ماه بعدش یعنی اردیبهشت امسال و چهلمش در نیامده داماد عمه ام و چهلم او در نیامده مادربزرگم (مادر مادرم ) و الان هم خان عمویم!.
دیگر داریم عادت می کنیم به اینکه یکی بیاید در بزند و بگوید کسی مُرده.
اما به جایش اضطرابمان شدیدتر می شود و بیشتر از خودمان نگران اطرافیان هستیم.
و نکته اینجاست که هر 5 نفری که تا حالا از دنیا رفته اند بی آزار بودند (نمی گویم خوب بودند چون اعتقادی به مرده پرستی ندارم).
آنهایی که باید عبرت بگیرند و دست از آزار دیگران بردارند متاسفانه عبرت نمی گیرند. مثلا نمی گذارند این مُرده آخری در جای خوبی دفن شود و مثل یک تفاله با مُرده برخورد می کنند. چه بگویم؟ خفه خون بگیرم بهتر است!

پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۸

36 - بانوی کارهای ول معطل

(این دختره من نیستم ها!عکس تزئینی می باشد)

الان وقتی ست که یک خروار کارمنزل دارم و نمی دانم اول کدامش را انجام دهم و در نتیجه همه اش می ماند.
خانه تمیز کردن اساسی می خواهد کمدها و کابینت ها را بیرون بریزم و تمیز کنم.
رواندازهای مبل ها و شوفاژها را اتو کنم که چند روزی است شستمشان اما همتم نمی شود که اتو کنم (آخر از اتو کشی متنفرم!).
یخچال و فریزر را حسابی تمیز کنم که الان شبیه یخچال رستوران ها شده اند.
واسه پاییزسبزی قرمه ، آش و پلو درست کنم به اضافه بادمجان و کدوی سرخ کرده ، لوبیا سبز خرد شده.
نعناع هم که امروز گرفته ام ، پاک کرده ام ، خیسانده ام وبیدار مانده ام تا بشویمش و بعد پخش کنم روی دستمال تمیز تا خشک شود. بعد پودرش کنم و بریزم توی هاون تا کاملا ساییده شود. که دلم لک زده برای یک آش رشته اساسی با کشک و نعناداغ فراوان.
دیروز از زور هوس آش دیوانگی کردم و رفتم از چلوکبابی محل که برای دم افطار آش و حلیم می فروشد دو تا کاسه آش گرفتم دانه ای هزار تومان. منظورم از کاسه ظرفی در اندازه پیاله ماست خوری ست. سیاوش که هی خورد و فحش داد که یعنی چه این آشغال را می دهد هزار تومن؟ و چون آش هم ترک پز نبود (ما ترک هستیم) و تویش هر چه گیرشان آمده بود ریخته بودند معده امان به هم ریخت.
اینها که گفتم کارهای مربوط به خانه داری ام بود کلی هم کار غیره دارم که همینجوری مانده:
تلی از کتابهای نخوانده
جزوات درسی مرور نشده
نوشته های ناتمام
تحقیق نصفه کاره
خلاصه شده ام «بانوی کارهای ول معطل»

دوشنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۸

35 -

حذف شد.