سه‌شنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۸

70 - سرکاری!

اینهم آخرین پست سال 2008 .
دلیل خاصی برای نوشتننش نیست جز اینکه من به اعداد اعتقاد دارم (یک جورایی خرافاتی ام!) و می خواستم پست های سال 2008 به 70 برسد!

دوشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۸

69 - تهران شهر من نیست!


تهران زادگاه منست. 90 درصد قوم و خویشم در تهران زندگی می کنند. اصلیت مان تهرانی نیست. اصالتم به ایل شاهسون بر می گردد و در خونم طبیعت و دشت و کوه جریان دارند و نوعی بیقراری در یکجا ماندن. اما من ایلم را از نزدیک ندیده ام. حتی بلد نیستم ترکی را درست و بدون غلط صحبت کنم. مادرم با ما ترکی صحبت نمی کرد مبادا لهجه پیدا کنیم و بچه ها در مدرسه مسخره امان کنند و حالا من به لطف در تهران به دنیا آمدنم حتی زبان مادری ام را بلد نیستم.
سال 73 به دلایلی از تهران خارج شدیم و حدود 9 سال از اینجا دور بودیم. جایی که رفته بودیم آب و هوای خیلی خوبی نداشت ولی حداقل آلودگی هوا و ترافیک هم نداشت. سال 82 که مجبور شدم به تهران برگردم واقعا نشناختمش. وحشتناک شده بود و روز به روز هم وحشتناک تر می شود. آلودگی هوا که بیداد می کند مردم هم خیلی تغییر کرده اند. همه چیز رنگ و بوی تمدن دارد ولی فقط در امکانات! رفتار مردم روز به روز به سمت دوران پارینه سنگی عقب گرد می کند. آدمها به شدت خود محور شده اند. جمله ای که زیاد در تهران می شنوم اینست: «مشکل خودتونه!» (یا that is your problem که از فرهنگ غرب آمده و تهرانی جماعت به لطف چپ و راست فیلم هالیوودی دیدنش این جمله را کشف کرده و فکرکرده نشانه تمدن محسوب می شود!). وارد هر آپارتمانی می شوم صدای داد و بیداد و دعوای همسایه ها را می شنوم یا صدای بلند و گوشخراش ضبط از واحدها یا خط انداختن ماشین همسایه در پارکینگ و ...
هر جا می خواهم بروم باید ساعت ها در ترافیک بمانم و وای به روزی که وسیله شخصی نداشته باشی. از این ماشین به آن ماشین سوار شدن (آنهم ماشین های لکنته با راننده های بد دهن!) پدر آدم را در می آورد. مثلا اگر از خانه خودمان بخواهم بروم تاتر شهر و برگردم باید 6 ماشین عوض کنم و در خوشبینانه ترین حالت حدود 2400 تومان کرایه بدهم. خودم هم اصلا پشت فرمان نمی نشینم چون رانندگی در این شهر اعصاب فولادی می خواهد به اضافه توانایی در بند بازی و اکروبات! و توانایی شنیدن انواع و اقسام فحش های ناموسی!
در حالت عادی وسط شهر به سختی نفس می کشم. چشمهایم می سوزد و پر خون می شود و سردرد شدید می گیرم. زمانی که آلودگی هوا بیشتر می شود رفتنم به وسط شهر خودکشی ست. حالا فکر کنید کار واجبی پیش می آید و آلودگی هوا هم بیشتر شده چه خاکی باید به سر بریزم!
از وقتی به تهران برگشته ام دچار یک جور آلرژی وحشتناک تنفسی شده ام که بعضی وقتها حتی خروج از خانه را برایم غیر ممکن می کند وسط شهر رفتن که پیشکش! ناراحتی مختصر قلبی هم داشتم که با برگشتن به تهران شدید شده جوری که در هوای آلوده کاملا درد را در قلبم احساس می کنم.
از وقتی به تهران برگشته ام دوستی هایم به شدت کم شده. نمی توانم با آدمهای سطحی که دل به بزرگراه ها و پاساژهای تهران خوش کرده اند و صحبتهایشان فقط حول محور لباس و کفش و یخی رنگ کردن موهایشان و تیغ زدن ابروهایشان و ... می گذرد ، دوستی کنم. دلم خوش کرده ام به همین دوستی هایی که از طریق وبلاگ نویسی برای خودم فراهم کرده ام. حتی از چت هم فرار می کنم که پر است از آدمهایی که دیدشان فقط محدود به پایینتر از شکم شده.
می خواهم از تهران بروم. به یک جایی که نشانه های تمدنش در حداقل باشد و امیدی نباشد که حالا حالا ها مثل تهران متمدن بشود. به جایی که شب ها بشود یکی دو ستاره را در آسمان تشخیص داد و نور خورشیدش مثل تهران حال به هم زن نباشد. برف و باران داشته باشد و شبنم صبح ها روی شیشه پنجره بنشیند. جایی که شیرش پاکتی یا یارانه ای نباشد و مزه شیر بدهد. میوه هایش را در ظرفهای یکبار مصرف سلفون پیچ نگذاشته باشند و بابت هر کیلو میوه پول خون پدرشان را نخواهند. جایی که نیازی به خوردن مولتی ویتامینهای رنگ و وارنگ و جوشاندن آب نباشد. جایی که در هر خیابانش 10 تا پیتزایی و آژانس نباشد. در سوپر مارکتهایش تپه ای از نوشابه های لیتری نباشد و ...
بیشترین حرفمان در دو سه ماهه اخیر راجع به همین رفتن از تهران برای همیشه است. تا به حال رفته بودیم اگر که می توانستیم منبع درآمدی برای خودمان در شهری دیگر یا حتی روستایی دیگر فراهم کنیم. اما وقتی شهرستانی ها به خاطر بیکاری از شهرشان کوچ می کنند و به تهران می آیند ما در شهرستان چه می توانیم بکنیم؟ از کجا نان بخوریم؟ آنهم در این اوضاع و احوال ناجور اقتصادی.
تمام فکر و ذکرمان شده پیدا کردن راه حلی برای این مشکل. اما مطمئنم راهی وجود دارد فقط باید بیشتر فکر کنیم. می خواهم از تهران بروم. اینجا شهر من نیست!
پی نگاشت:

یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸

68 - the illusionist

the illusionist
(2006)
کارگردان: نیل برگر
بازیگران: ادوارد نورتون ، جسیکا بایل ، پل گیاماتی

فیلم جالبی ست. ارزش حداقل یک بار دیدن را دارد. مخصوصا اگر مثل من عاشق متافیزیک باشید و مثلا دستی در احضار روح داشته باشید!
از بعضی جهات شبیه فیلم prestige به کارگردانی کریستوفر نولان است که ظاهرا در همان سال ساخته شده. شخصیت های اصلی در هر دو فیلم شعبده باز هستند. اما موضوع prestige بیشتر حول محور شعبده بازی ست و در پایان فیلم معلوم می شود که شعبده های بزرگ شخصیت های اصلی شعبده واقعی نبوده اند. اما در the illusionist علاوه بر شعبده واقعی موضوع عشق اهمیت بیشتری دارد. من از این یکی بیشتر خوشم آمد.
پی نگاشت:
اگر در فیلم دیدن مشکل پسندید و دنبال شاهکار می گردید این فیلم را نبینید چرا که یقینا شاهکار نیست. حتی درجه عالی هم نمی گیرد. فیلم متوسطی ست و فقط برای سرگرمی خوبست.

شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸

67 - دیگر نمی خواهم قهرمان باشم!

تا کی خودم را ناراحت کنم که دیگران ناراحت نشوند. جهنم درک که ناراحت می شوند! جوری عمل کنند که اسباب ناراحتی خودشان نشوند. وقتی عملکردشان طوری ست که مطمئن می شوم مرا احمق فرض کرده اند از کوره در می روم.
تمام عمر به خاطر چیزهایی که فکر می کنیم اصولند و هیچ تبصره بردار نیستند خودمان را عذاب می دهیم. می گذاریم احمق فرضمان کنند.
تمام شد عمرم! تا کی در بند اصول بی پایه ای باشم که دیگران را مقدم بر خودم می داند؟ اصولی که می گوید: «برای خوب بودن همیشه نقش قربانی را باید بازی کنی»؟ تا کی «پترس» باشم یا «ریز علی خواجوی»؟
من به همه این اصول «نه» می گویم. خیلی وقت است که این «نه» را گفته ام فقط امروز با صدای بلند گفتم جوری که همه بشنوند.
از امروز برای اینکه دیگران ناراحت نشوند خودم را ناراحت نمی کنم. من فقط در قبال خودم مسئولم. کسی که در قبال خودش مسئولیت احساس نمی کند مسئولیت پذیری اش در قبال دیگران دروغی بیش نیست. کسی که خودش را دوست ندارد نمی تواند دیگران را واقعا دوست داشته باشد. کسی که برای خودش احترام قائل نیست نمی تواند واقعا به دیگران احترام بگذارد. دیگر نمی خواهم برای دیگران فداکاری کنم مگر زمانی که اول برای خودم فداکاری کرده باشم. دیگر نمی خواهم قهرمان باشم!

یکشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۸

66 - ازدواج نکنید! (2)

(توجه : این قسمت بیشتر خطاب به خانمها ست).
علت دوم بروز مشکلات بعد ازازدواج نابرابری زن و مرد در انجام وظایف زندگی ست. که اینهم به علت اول یعنی نظام مرد سالارانه مملکتمان بر می گردد.

در کشور و فرهنگ ما کارهای خانه داری جزء وظایف اصلی زن محسوب می شود گویی که اصلا برای انجام دادن این وظیفه به دنیا آمده! زنی که ازدواج می کند تمام امور خانه داری را باید انجام دهد حتی اگر خودش شاغل باشد و از حقوقش در خانه هم خرج کند باز هم اوست که موظف به آشپزی ، شست و شو ، رفت و روب و هزار کار ریز و درشت خانه است.

امور مربوط به خانه داری در زبان ساده اند اما در عمل واقعا سخت و پر ازحاشیه هستند. به قول مادربزرگ مرحومم «کار خانه بچه می زاید!» یعنی هر چه انجام می دهی تمام نمی شود و باز هم هست و در فواصل مشخصی باید تکرار شوند. تمامی این کارها به عهده زنان هستند . حتی کارهایی که مردان هم از انجام دادنش اکراه دارند مثل تمیز کردن حمام و دستشویی یا شستن بچه های کوچک بعد از خرابکاری شان!

زنی را تصور بکنید که شاغل است و ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهرش را در محیط کار (گذشته ار نوع شغل و میزان سختی اش) می گذراند دو تا بچه دارد که مثلا یکی اول دبستان است و دیگری شیر خوار. برای کارهای خانه هم نمی تواند مستخدمی یا کمکی داشته باشد. می توانید تصور کنید که این خانم چه باری از مسئولیتها را هر روز و هر ساعت تحمل می کند؟ شوهر همین خانم از محل کار می آید خانه. چایش را می خورد ، روزنامه اش را می خواند ، غذایش را میل می کند ، تلویزیون تماشا می کند و می خوابد! مطمئنا نمی رود بچه شیرخوار را بشوید ، به بچه دبستانی دیکته بگوید ، آشپزی کند و ...

آقایانی هستند که در کارهای خانه به اصطلاح کمک می کنند اما این میزان کمک تا چه اندازه است؟ درستش اینست که این کارها کاملا مساوی تقسیم شوند نه اینکه آقا فقط «کمک»کند . البته تعدا این آقایان هم اندک است و کمک هاشان (بعضا) همراه با غر و لند است.

جالب است که الان کار کردن زن در بیرون از خانه یکی از الزامات ازدواج به شمار می آید. یعنی خانواده ها برای پسرشان به دنبال دختری می گردند که شاغل باشد یا درس خوانده باشد و امید به این داشته باشند که به زودی شغلی هم پیدا کند تا بتواند پا به پای شوهرش کار کند و مخارج زندگی را تامین کند. البته که باید جهیزیه درست و حسابی هم داشته باشد تا پسر مجبور نشود برای شروع زندگی اسباب و اثاثیه تهیه کند! و خب دختر خانم مورد نظر باید کدبانویی فوق العاده هم باشد و مثل خرگوش هم بچه بزاید و خودش هم بزرگشان کند...

سوال: قیمت برده در بازارهای جهانی چند است؟

چرا که دختر خانم مذکور یقینا یک برده ست! و خانواده این برده هم سنگ تمام می گذارند و سعی می کنند دخترشان را با مهریه ای هرچه بالاتر بفروشند! اصلا وقتی ازدواج به یک معامله حساب شده و تمام عیار تبدیل شده است چرا دختر و خانواده اش به فکر منافعشان نباشند؟

نظام مرد سالارنه تمام این موارد را به زندگی اضافه می کند مثلا جهیزیه مفصل باشد بعد زن شاغل باشد و حقوقش را در خانه خرج کند متعاقب آن مهریه بالا برود و ازدواج بشود یک تجارت حال به هم زن! هیچ تبصره ای هم ندارد که وقتی شغل و درآمد زن جزء الزامات ازدواج می شود حداقل کارهای خانه هم نصف شود و حقوق قانونی زن و مرد در زندگی برابر باشد. اشکال به فرهنگ و قانون وارد است. به نظر من در اینجا فرهنگ حتی از قانون هم مهمتر است. اگر قانون حق طلاق و حضانت مردان و ... و همینطورمهریه و نفقه زنان برداشته شود اما همچنان شاغل بودن زن و داشتن جهیزیه بالا و انجام امور خانه داری و بچه داری جزء وظایف زن محسوب شود باز هم ازدواج یک معضل باقی خواهد ماند.
مرتبط با این پست: ازدواج نکنید (1)

پی نگاشت 1 :

ممکن ست این بحث را همچنان ادامه بدهم و شاید هم نه!

پی نگاشت 2 :

لطفا در کامنت ها فحش ندهید! اینجا یک وبلاگ شخصی ست و من حق دارم در وبلاگم نظرم را بنویسم. هر که خوشش نمی آید او را به خیر و ما را به سلامت! کامنت های حاوی فحش و حرفهای نامربوط را حذف خواهم کرد و البته از تمام انتقادات مفید و بی غرض استقبال خواهم کرد.

یکشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۸

65 - a pure formality

فیلم a pure formality
(1994)
به کارگردانی «جوزپه تورناتوره» کبیر!
با بازی«ژرار دپاردیو» کبیر و «رومن پولانسکی» کبیر!
پلیس ، مردی (دپاردیو) را در شب بارانی بدون اوراق هویت و در وسط جاده ای در ناکجاآباد دستگیر می کند. بازرسی (پولانسکی) تمام شب از او بازجویی می کند چرا که ...
فیلم قدیمی ست اما مطمئنا ارزش دیدن دارد. نه فقط به خاطر «کبیر» هایش بلکه به خاطر موضوع و شیوه روایتش. شخصیت اصلی فیلم یک نویسنده شهیر است و داستان به نوعی قصه عده ای از آدمهای اهل ادبیات است. البته ریتم فیلم کند به نظرمی رسد اما همین کندی ریتم هم در خدمت روایت فیلم است.



سه‌شنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۸

64 - ازدواج نکنید! (1)

دوباره یکی از پستهای وبلاگ از زندگی باعث شد که به وراجی بیفتم. منظورم پست «اصلاً ازدواج خوبه؟!»است.
در 6 سال و 80 روزی که از ازدواجم می گذرد چند بار به این سوال که از طرف دختران دم بخت فامیل بود جواب داده ام. اما هر بار به شکلی متفاوت.
1 سال اول: خیلی خوبست. مستقل می شوید. معنی درست زندگی را یاد می گیرید. همدم دارید. فاعل تمام امورتان از «من» به «ما» تغییر پیدا می کند و ...
سال دوم و سوم: خوبست به شرط آنکه دیگران در زندگی تان دخالت نکنند و ...
سال چهارم و پنجم: بهتر از مجرد بودن است مخصوصا اگر درآمد کافی داشته باشید و دور از خانواده ها زندگی کنید و ...
از ابتدای سال ششم: دیوانه و احمقید اگر ازدواج کنید! حتی اگر طرفتان عالی باشد ، نفس ازدواج دیوانگی محض است. مسائل حاشیه ای اش آدم را دیوانه می کند. نمی توانید همه چیز را با هم کنترل کنید : مسائل مادی ، دخالت اطرافیان ، بچه دار شدن یا نشدن ، ارتباطات ، همسویی زن و شوهر در امور ، دو سلیقه در یک زندگی ، خانواده من خانواده تو و ...
بدتر از همه وقتی ست که مشکلات مادی وجود داشته باشد و استقلال کامل در این زمینه ایجاد نشده باشد.
زن ها معمولا بعد از ازدواج در زندگی مشترک درجا می زنند و حتی گاهی عقب تر می روند. مهمترین دلیل در اغلبشان هجوم مشکلات زندگی ست که بیشتر بر زن هاست. مشکلات اقصادی غالبا مشکل اصلی مردهاست ولی برای زنها تمام مشکلاتی که در بالا ذکر کرده ام و البته مواردی که در زندگی های مختلف اضافه می شود مثل تربیت فرزندان ، نگهداری از والدین خود یا همسر و ...
تقریبا از وقتی که زوجین زیر یک سقف می روند زمزمه بچه شروع می شود. بستگی دارد که کدام طرف اصلا نوه نداشته باشند آن طرف شروع می کنند به فشار آوردن که سال به سال هم این فشار بیشتر می شود. حالا اگر خانواده دختر باشند می توان کاریش کرد اما وای به روزی که خانواده پسر خواهان نوه باشند!
از طرف دیگر اقوام و آشنایان هستند که با حرفهایشان آدم را دیوانه می کنند مخصوصا اگر بعد از 6 سال هنوز بچه نداشته باشید بلافاصله انگ نازایی را بهتان می زنند حال هرچه قسم و آیه بیاورید که علم پزشکی پیشرفت کرده و نیازی نیست که حتما بزایید تا معلوم شود نازا نیستید توی کتشان نمی رود و حتما باید یکی بزایید اگر که مایلید نازا خطابتان نکنند و هزار حرف درمورد زندگی اتان در نیاورند. یا اینکه این حرفها را تحمل کنید و وقتی برای به دنیا آوردن یک بچه مطمئن نیسیتد به خاطر حرف مردم حماقت نکنید که یک بچه بی گناه را به این دنیا دعوت کنید.
ازدواج می کنید و می بینید در بهترین حالت! با همسرتان تفاهم دارید ، حرف همدیگر را می فهمید ، هم کفو هستید و خلاصه مناسب هم هستید. اما این تناسب هیچوقت صد در صد نمی شود. نوع تربیت شما با هم متفاوت است دید شما به مسائل زنانه است دید همسرتان مردانه. حداقل 30 درصد از وقتتان صرف بحث راجع به امور مختلف می شود ، 50 درصد صرف دخالتها و رفتارهای خانواده هایتان می شود و 20 درصد صرف امور دیگر. در حقیقت شما وقتی برای خودتان ندارید اگر هم سعی کنید وقتی به امور مربوط به خودتان اختصاص دهید به خودتان فشار می آورید و مدام تحلیل می روید و دیگر واقعا حوصله زندگی مشترک را با این همه جار و جنجال ندارید.
نظام مردسالارانه مملکت ما یکی از علل اصلی این مسائل است. به ما یاد نداده اند که مرد و زن با هم برابرند. حتی اگر همسرتان زورگو نباشد می بینید که همه چیز در زندگی مشترک مرد سالارنه جلو می رود و خانواده همسرتان انتظار دارند که شما به عنوان زن مشکلات زندگی را به تنهایی حل کنید و وقتی شوهرتان به خانه می آید جلویش چای و غذا بگذارید و فقط چشم بگویید. حتی به مسائل خصوصی بین شما و همسرتان هم کار دارند و می خواهند ازشان سر در بیاورند!
این پست ادامه دارد...
مرتبط با این پست: ازدواج نکنید! (2)

دوشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۸

63 - عطر انگلیسی!


یک عطر خریده ام خداست : Burberry week end
رایحه فوق العاده دلپذیری دارد جوری که مرا به هپروت می برد. این دومین عطری ست که خیلی ازش خوشم آمده. سالها از عطر Ferenhight استفاده می کردم طوری که شاخصه ام شده بود. اما از وقتی که اصلش نایاب شد تقریبا عطر استفاده نکرده ام. سعی کردم چیزهای مختلفی را امتحان کنم ولی به دلم نمی چسبیدند.
نمی دانم چرا اینقدر از عطر خوشم می آید. البته اودکلن و چیزهای شبیه به آن را دوست ندارم. فقط عطر! آنهم از نوع خوبش و نه الزاما گران قیمتش!
خیلی دوست دارم بدانم فلسفه عطر چیست. فلسفه اینکه من عاشق عطر مخصوصا نوع خنک و سبکش هستم و کسانی مثل خواهربزرگم ، خواهر و مادر سیاوش از عطر متنفرند و خواهر کوچکم از اودکلن های تند و سردرد آور خوشش می آید. حتما ارتباطی با مغز و شخصیت افراد دارد.
عطر واقعا چه خواصی دارد؟
پی نگاشت 1 :
عکسی که از عطرها لینک کرده ام در اصل عکس ادکلن هایشان است.(خب عکس خودشان را پیدا نکردم!)
پی نگاشت 2 :
پی نگاشت 3 :
پی نگشت 4 :
با تشکر از eMIND برای این دو لینک.

چهارشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۸

62 - جزیره «لاست» کجاست؟

بلاخره فصل 4 «لاست» را هم دیدم. پیش بینی ای که در آخر فصل 1 کرده بودم تقریبا درست درآمد: آب به سریال بسته اند اساسی!
اما ... یک اما اینجا وجود دارد که تفاوت «لاست» را با سریال های دیگر مشخص می کند: علی رغم تمام آب بستن ها و کلیشه ها همچنان «لاست» جذاب است و آدم را دنبال خودش می کشد آنهم 86 قسمت! که همچنان هم ادامه دارد و البته تماشاگر هم نمی خواهد اصلا این سریال تمام شود.
«بنجامین» را هم به لیست کاراکترهای مورد علاقه ام (جیمز و کیت) اضافه کردم. کاراکترش پرداخت خیلی قوی ای دارد و ظاهرا به خاطر توانایی هنرپیشه اش (مایکل امرسون) است. ببینیم در فصل های بعدی چه می کند این «بنجامین»! «هوگو»(هارلی)هم که اصل نمک داستان است!
فکر می کنم بیشتر علت جذابیت این سریال به یک نکته ظریف برمی گردد: ناشناخته ها. این جزیره قدرت های عجیبی دارد که ناشناخته و غیرعادی ست و تماشاگر می خواهد این قدرت ها را بشناسد. اصلا چیزهای شناخته شده زود آدم را خسته می کنند و بنی بشر دوست دارد به دنبال چیزی برود که نمی شناسدش. در حقیقت سازندگان با استفاده از این موضوع و به تعلیق در آوردنش مخاطب را به دنبال سریال می کشند و ذره ذره اطلاعات می دهند. حتی کاراکترها هم دارای خواص شبیه به خواص جزیره اند و از کار آنها هم کم کم سر در می آوریم. گرچه بعضی از این کاراکترها به شدت خسته کننده اند مثل جک ، کلیر، رز ، برنارد ، سان ، مایکل ، سعید.
من گرچه جزء «انجمن طرفداران لاست!!!» نیستم اما منتظر فصل های بعدی اش می مانم. هر چه نباشد از چرندیات تلویزیون خودمان بهتر است!
راستی این جزیره «لاست» کجاست؟ کاش واقعا وجود داشت! اگر واقعی بود من یکی هر طور شده خودم را به آنجا می رساندم! هم به خاطر ناشناخته هایش و هم برای فرار از مزخرفی به نام «تمدن»!
پی نگاشت: امروز عازم مسافرتم و انشاء ا... یکشنبه برمی گردم. رفت و برگشتم با هواپیماست اما چه فایده مسیر سفر از روی اقیانوس آرام نیست!