شنبه ۹ مهٔ ۲۰۰۹

114 – ششمی هم مُرد!


ششمین نفر در طی 18 ماه. دیروز صبح ساعت 6 تلفن زدند و خبر دادند. مرگ ششمی (مادربزرگ دیگرم) خیلی دور از انتظار نبود. 86 سال داشت و مریض و زمینگیر شده بود. اما دوهفته اخیر حالش خوب بوده و مقداری از کارهایش را خودش انجام می داده. آنشب هم شامش را می خورد و می رود توی رختخواب دراز می کشد و می میرد ، به همین راحتی. نکته قابل توجه اینست که درست در اولین سالروز مرگ پسرش از دنیا رفت. صبح او را به خاک سپردیم و بعدازظهر در مراسم سالگرد عمویم شرکت کردیم.
حالا دیگر نه مادربزرگ داریم نه پدربزرگ ، همه اشان مُردند. و از قرار مرگهای متوالی ادامه دارند. قراراست فامیلم حسابی خلوت شود. و این مرگهای متوالی پیر و جوان ، زن و مرد ، بیمار و سالم را شامل شده. همه مُرده ها با هم نسبت داشتند نسبتهای نزدیک . انگار فامیلم دارند یکی یکی می روند آن طرف جمع می شوند. خوش به حال برادرم و پدربزرگهایم که دیگر تنها نیستند. همه امان منتظریم که ببینیم قرعه بعدی به نام چه کسی می افتد. انتظار وحشتناکی ست!
10 روز پیش خواب خیلی بدی دیدم: مرگ عزیزی در مقابل چشمم. مرگ خیلی بدی بود طوری که مطمئنم تعبیرش خود مرگ است و نه عمر دراز. از آنروز تا به حال ضربان قلبم بی دلیل بالا می رود و فشارم می افتد. از دیروز بهم می گویند که تعبیرش مرگ مادربزرگم بوده اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد. اگر «او» واقعا بمیرد؟
پی نگاشت:
متاسفم که در این پست و اصلا در کل وبلاگم کلمه «مرگ» و مشتقات آن فراوان است.
مرتبط با این پست:
تکه نگاشت:

1 نظر:

مهتا گفت...

فکر بد نکن.. به دلت بد نیار.. ایشالله که چیزی نیست... تعبیر مرگ عمر درازه..

ارسال يک نظر