كاش مي توانستم از اين مملكت بروم. مشكل فقط مهاجرت نيست (كه خودش به تنهايي مشكل بزرگي ست) بيشتر از آن ناتواني در ترك خاكي ست كه در آن ريشه دارم. نمي خواهم حرفهاي كليشه اي بزنم، مي خواهم از آن چيزي كه مرا به اينجا وصل نگه مي دارد حرف بزنم كه اصطلاح رايجش «ريشه» است.
واقعا همچين چيزي هست كه نمي گذارد من از اينجا بروم. سالها پيش (حدود سال 76) موردي پيش آمد و به سرم زد كه بروم. پيگيري هم كردم و به مقصود خيلي نزديك شدم بعد يكباره ولش كردم، درست همان موقع كه بايد قدم هاي نهايي را بر مي داشتم. 2 سال پيش هم موقعيتي براي ادامه تحصيل در خارج از ايران پيش آمد اما مشكل مالي درست در دقيقه نود مانع شد. البته اگر مشكل مالي هم پيش نمي آمد باز هم بعيد مي دانم كه مي رفتم. حالا دارم فكر مي كنم ريشه و خرعبلاتي از اين دست را بيندازم دور و جانم را بردارم و از اين مملكت فرار كنم.
اينجا چيزي جز ياس و نااميدي نيست.

1 نظر:
منم درست مشکل تو رو دارم.. البته نه این که دلم نیاد از این جا دل بکنم و برم.. مشکلاتی هست که نمی تونم برم.. روحم درب و داغونه.. اینجا ما غریبه ابم..
ارسال يک نظر