چهارشنبه ۲۰ مهٔ ۲۰۰۹

119 – ازحرفهای کسی که قرصهایش را نخورده


قرار نبود من باشم قرار نبود دنیا باشد قرار بود فقط ... باشد و دیگر هیچ!
پشت سر من دنیا جا مانده بود و پشت سر دنیا هیچ. آنقدر دویدم تا رسیدم به ساحل، دریایی اما نبود. و من نشسته بودم در ساحلِ دریایی که نبود و ماسه ها را مُشت مُشت می ریختم روی لاک پشتی که حلزونی را بر پشتش حمل می کرد و فکر کردم کوری عصاکش کور دگر شود یا اینکه حلزون امپریالیست است و لاک پشت یک مستعمره.
تمام دنیا را فتح خواهم کرد روی لاک تو، و تو دنیا را پشت سر خواهی گذاشت در صدف من.

پی نگاشت:
قاطی کردم هر چی گیرم آمد نوشتم. لطفا از نوشته برداشت بی تربیتی نکنید!

0 نظر:

ارسال يک نظر