جمعه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

98 - معاوضه ، میلک ، کشتی گیر

عکس: (پوستر فیلم فرانچسکو)

فیلمهای زیر فیلم های متوسط رو به بالا هستند که دیدنشان در این قحطی فیلم خوب بی ضرر است:
1 - changling (معاوضه):
داستان زنی ست که پسرش را گم می کند و تلاش او برای یافتن پسرش علی رغم سنگ اندازی ها و آزار و اذیت پلیس.
فیلم متوسطی ست که چیز خاصی برای گفتن ندارد. مواردی که باعث مطرح شدن این فیلم می شود کارگردانی «کلینت ایستوود» و بازی «آنجلینا جولی» و «جان مالکوویچ» است. فیلم صحنه های ناخوشایندی هم درباره یک قاتل دیوانه دارد که باعث شد رغبت به تماشای دوباره اش را از دست بدهم. نکته قابل توجه تلاش و مبارزه یک زن تنها برای بازگشت پسرش است که در نهایت به مبارزه با شارلاتانیزم پلیس می انجامد.
2 - Milk :
داستان زندگی «هاروی میلک» طی 8 سال آخر عمرش است. او طی این مدت تلاش زیادی برای احقاق حقوق اشخاص homosexual کرد و عاقبت هم کشته شد. بیشتر به یک مستند مانند است تا یک فیلم سینمایی. فیلم متوسطی ست که نکته قابل توجه اش بازی فوق العاده «شون پن» در نقش «میلک» است. اداهای اواخواهری اش خیلی دیدنی ست.
3 - the wrestler (کشتی گیر):
البته منظور کسی ست که کشتی کج (که به نظرم وحشیانه ترین ورزش دنیاست!) کار می کند. داستان کشتی کج کاری(رندی) پا به سن گذاشته است که مجبور می شود خودش را بازنشسته کند اما به جز کشتی کار دیگری بلد نیست. او به زنی که در کلوب شبانه کار می کند علاقه مند شده و از طرف دیگر دختری بزرگسال دارد که از او متنفر است و رندی سعی می کند دوباره محبت دخترش را جلب کند.
این فیلم را بیشتر به هوای «میکی رورک» بازیگر نقش رندی (که به خاطر این بازی جایزه گلدن گلاب را گرفت و نامزد جایزه اسکار هم شد) گرفتم و دیدم. «میکی رورک» را به خاطر بازی اش در فیلم فرانچسکو (Francesco 1989) به کارگردانی لیلیانا کاوانی دوست داشتم. صحنه های بازی او را که همراه با موسیقی آسمانی «ونجلیز» بود هرگز از یاد نمی برم.
اگر قضیه پرچم ایران و شکستن چوب پرچم و اسم آیت ا... که حریف رندی در آخرین مسابقه است (و شکست می خورد) را ندیده بگیریم ، می شود گفت که کشتی گیر فیلم خوبی ست. موسیقی فیلم خیلی به «21 گرم» و «بابل» (ساخته های ایناریتو) شبیه است. بازی رورک هم تحسین برانگیز است. همانطور که بازگشتتش به عالم سینما و ستاره بودن بعد از 14 سال تحسین برانگیز است. همین که توانسته بر اعتیادش غلبه کند و دوباره از صفر شروع کند. البته از فرانچسکوی قدیس فقط چشمهایش با رندی کشتی گیر باقی مانده بود!
تکه نگاشت:

پنجشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

97 – چرا نمی توانم بلند بخندم؟

دیروز رفته بودم کتابخانه ملی که مثلا مطالعه کنم. کتابخانه روزانه یک ساعت رایگان اینترنت به هر عضو می دهد. البته اگر لب تاپ داشته باشی که بهتر و ساعتی نمی شود و 30 مگابایت روزانه است.
خلاصه از آنجا که قبض تلفن به خاطر استفاده بی رویه از اینترنت خانه خرابمان کرده و سنگ مفت هم گیرم آمده بود تصمیم گرفتم بزنمش توی سرم و لب تاپ (اسمش را گذاشته ام «گُردآفرید») را بردم کتابخانه.
داشتم گوگل ریدرم را می خواندم که به اینجا رسیدم کف دستم را تا مچ کردم توی دهنم که پق نزنم زیر خنده! ولی مگر می شد؟ یکی از مسئولین می آمد و می رفت و چشم غره نثارم می کرد.
نمی دانم چرا نمی شود خیلی جاها بلند خندید؟
حتما شما هم دیده اید که کسی به خنده شدید می افتد و دیگران به خنده او می خندند بدون اینکه علت خنده را بدانند. چون خنده مُسری ست.
البته در ایران گریه هم مُسری ست نمونه اش تکه زیر:

تکه نگاشت:
صدای صفا: روزی که می رفتم پزشکی قانونی جسدو تحویل بگیرم عین احمق ها دو ساعت تموم تو تاکسی زار می زدم و گریه می کردم و نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم...
صفا گریه می کند. با دستمال چشم هایش را پاک می کند. مسافر پهلودستی که مراقب اوست می پرسد.
مسافر: عزاداری؟
صفا سر می جنباند...مسافر می زند زیر گریه. خانم پهلو دستی هم شروع می کند به گریه کردن ، بعد مسافر دیگر و عاقبت راننده تاکسی هم گریه می کند...صفا به خود می آید.
صفا: ببخشید آقای راننده. من می خوام برم پزشکی قانونی ، اینجا کجاست؟
راننده: داریم می رسیم.
لحظه ای بعد تاکسی می ایستد. صفا پیاده می شود ، لبخندی می زند و دست به سینه از مسافران تشکر و خداحافظی می کند. پول کرایه را می دهد و می رود.
صدای صفا: وقتی از تاکسی پیاده می شدم داشتم لبخند می زدم. خوشحال بودم.
(پری- کارگردان: داریوش مهرجویی)

سه‌شنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۰۹

96 - The Reader


The Reader
(کتابخوان)
محصول 2008
کارگردان:استفن دالدری
بازیگران: کیت وینسلت و رالف فینس

داستان فیلم: پسری پانزده ساله با زنی که از خودش بیست سال بزرگتر است رابطه برقرار می کند. زن دوست دارد کسی برایش کتاب بخواند...

توصیف فیلم فقط یک کلمه است : معرکه.
آنقدر فیلم خوبی ست که فکر می کنم تا مدتی درگیرش باشم. در میان 5 نامزد اسکار که هر کدام در جای خود فیلمهای خوبی هستند یقینا «کتابخوان» لایق برحق جایزه اسکار بود که البته به حقش نرسید اما حداقل «کیت وینسلت» که هم در این فیلم و هم در revolutionary road بازی فوق العاده خوبی از خودش نشان داد به حقش رسید و اسکار گرفت.
شاید بهتر باشد بگوییم این فیلم در ستایش کتاب بود و خواندن آن که حسی وصف ناشدنی ست. کارگردانی بی نظیری داشت. فیلمنامه چنان با مهارت نوشته شده بود که تمام پیش بینی های بیننده را دود می کرد طوریکه بلاخره مجبور شود به فیلمنامه بگوید: خیلی خب تو بُردی!
در تمام مدت تماشای این فیلم خیلی هیجانزده بودم. حتی جایی نزدیک بود کنترل ضبط را پرت کنم طرف صفحه تلویزیون! و جایی که مایکل کتابها را روی نوار ضبط می کند و هانا گوش می دهد اشک من هم درآمد (با خودتان نگویید چقدر لوس! اگر واقعا عاشق کتاب باشید یقینا شما هم وقتی به اینجای فیلم برسید چشمی تر خواهید کرد).
باز هم می گویم «کتابخوان» فیلم معرکه ای ست!
تکه نگاشت:
مایکل: حالا چی؟...حالا چه احساسی داری؟
هانا: مهم نیست که من چه احساسی دارم... مهم نیست که من چه فکری می کنم... اونهایی که مُردند هنوزم مُرده اند!
(دیالوگی از فیلم کتابخوان)

دوشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۰۹

95 - سپندارمذگان و لاست


اول:
دیروز سپندارمذگان بود و من شکلات هدیه گرفتم. نه به این دلیل که شکلات هدیه مخصوص ولنتاین فرنگی ست که به دلیل اینکه عاشق شکلاتم!
چرا به جای ولنتاین سپندارمذگان را برای روز عشق انتخاب کردیم؟ به دودلیل.
دلیل دوم: چون ایرانی ست.
دلیل اول: چون در این روز مردان به همسران خودشان هدیه می دهند ولی در ولنتاین دو طرف به هم هدیه می دهند. (به این می گویند استفاده منفعت طلبانه از یک عید باستانی ایرانی!).
دوم:
4 اپیزود از سیزن 5 لاست را دیدم. البته اپیزودهای 5 و 6 هم آماده بود اما آنها را باید در دو دی وی دی جداگانه می خریدیم و صرف نمی کرد. برای همین صبر کردیم تا اپیزود 7 و 8 هم بیاید و با هم یک دی وی دی بشود(هر 4 اپیزود یک دی وی دی می شوند).
خلاصه سیزن 5 که تا اینجا چیز دندان گیری ندارد. اگر هنوز سراغش نرفته اید نگران نباشید چون چیزی از دست نداده اید!
بازار دی وی دی فیلم هم حسابی رکود کرده. تا چند ماه پیش بعضی از فیلمها را 2500 تومان می خریدیم اما الان هر فیلمی با کاور و کیفیت خوب 1000 تومان! هنوز در آمریکا روی پرده نرفته اینجا لب خیابان پخش و پلاست. زیرنویس ها هم که نوبرند و بیشتر به جوک شبیه اند. دانستن زبان اینجا به داد آدم می رسد البته به شرط آنکه لیسنینگ تان هم قوی باشد چون خیلی از فیلمها فقط زیرنویس فارسی دارند.
بدبختانه لیسنینگ من ضعیف است اما مجبورم بیشتر رویش کار کنم تا بفهمم فیلم چه می گوید. خلاصه از همینجا از تمامی بر و بچه های زیرنویس ساز از جمله mrsfilm کمال تشکر را بابت کارهای غیر قابل فهمشان دارم.
سوم:
کامنت دان را کمی تعمیر و از یکی دیگر از فرمهای کامنت دان بلاگر استفاده کردم. دیروز دوستی ای میل زده بود و نفرین و ناله می کرد که چرا کامنت دان ات اینجوری ست.
امیدوارم از این به بعد به درد بخورتر شود و دوستانی که می خواهند نظرات سازنده بدهند راحت بتوانند از آن استفاده کنند.
البته مجبور شدم به خاطر برخی مزاحمین (که حریم شخصی من یعنی این وبلاگ را با میدانی جهت خودنمایی و ارائه فضایلشان اشتباه گرفته بودند) برای کامنتها تایید بگذارم.
تکه نگاشت:
ریچارد: از کجا بدونم شما رو برای عملیات انتحاری نفرستادن؟ که شما رو ببرم پیش بمب و بعدش شما منفجرش کنید؟
دنیل فارادی: چون من عاشق این زنی هستم که کنارم نشسته و هرگز کاری نمی کنم که صدمه ببینه!
(لاست ، سیزن5 ، اپیزود3)

شنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

94 - جواب یک کامنت

1- جالب است هر کاری می کنم خودم نمی توان برای پست قبل یک کامنت جواب بگذارم.
2 - جوابم طولانی شد و برای یک کامنت زیاد است
3 - شاید بهتر باشد تا اینجا توضیح دهم که سوءتفاهم برای شخص دیگری ایجاد نشود
در نتیجه به دلایل بالا در اینجا جواب کامنت «دارا» در پست قبل «ازدواج موقت : تابو یا راه حل موقت» را می دهم:

ممنون از نظرتان
اما فکر می کنم اشتباهی در اینجا رخ داده که البته برایم قابل پیش بینی هم بود. من با ازدواج موقت یا صیغه به شکلی که الان مرسوم است موافق نیستم.شما لازم بود چند بار مطلب را کاملا می خواندید تا دقیقا متوجه منظور من بشوید.گرچه من هم دقیقا نفهمیدم منظورتان از جملات باربط و بی ربطتان چیست؟ مثل این جمله اتان:«نمی دونم کی هستین و در چه سطح تفکر می کنین که بتونم تلاش کنم در اون سطح نظرگشتی برای یادداشتتون داشته باشم» یا «در مورد این (احترام) دقایقی فکر کنید لطفا».
به هر حال
مشکل از شما نیست که ازدواج موقت را «بهره برداری از نوع برده داری» می دانید مشکل از فرهنگ ماست که این را به جامعه تحمیل کرده است. زنی می خواهد مدتی معلوم با یک مرد زندگی کند تا مطمئن شود که می تواند برای مدت نامعلوم با او سر کند و چون در ایران است و این کار جز از طریق ازدواج موقت غیر قانونی ست می خواهد که ازدواج موقت کند فرهنگ ما بلافاصله انگ «روسپی شرعی» به او می زند. چرا؟
یا ما آزادیم(از نظز قانونی) که این روابط را خارج از هر نوع قراردادی اعم از موقت و دائم داشته باشیم یا نیستیم. در حال حاضر که نیستیم پس باید صورت مساله را پاک کنیم؟کاری که شما پیشنهاد می دهید دقیقا پاک کردن صورت مساله است.
اگر ما با صیغه مخالفت کنیم آیا این موضوع در مملکت ما ریشه کن می شود؟ نه! هر ساعت و هر دقیقه زنان بی شماری در سراسر ایران (بیشتر به دلیل نیاز مالی) صیغه می شوند و این مطلب ریشه دارتر از آنست که با مخالفت امثال ما از بین برود. ضمن اینکه من از این نوع صیغه که در ایران مرسوم است طرفداری نمی کنم (و کاملا آنرا رد می کنم) که معمولا قراردادی بین یک مرد متاهل با یک زن مجرد است و در آن همسر و فرزندان مرد به شدت آسیب می بینند. بلکه من از ازدواج موقتی که بین یک مرد مجرد و یک زن مجرد (با آگاهی و انتخاب هر دو طرف و برای همزیستی موقت زیر یک سقف) برقرار می شود حمایت می کنم.
مثالی ساده می زنم که در مورد یکی از آشنایانم اتفاق افتاده:
خانمی در سن پانزده سالگی ازدواج می کند و بچه دار می شود 2 سال بعد از ازدواج شوهرش در جنگ مفقودالاثر می شود. این خانم 7 سال منتظر می ماند تا شاید شوهرش پیدا شود. سرانجام با حکم شرعی اجازه ازدواج مجدد می گیرد حدود 5 سال با شوهر دوم کشمکش دارد و آخر هم طلاق می گیرد. بعد از آن به دلیل اینکه هنوز هم زیبا و جوان است و از نظر امکانات مالی تامین ، خواستگار داشت اما به خاطر مسائلی که در ازدواج دوم تحمل کرده بود تنهایی را انتخاب کرد. اخیرا با آقایی ازدواج موقت کرده و مجبور شد از فامیل و آشنایان آنرا مخفی کند. حق هم داشت چون بستگان به محض اطلاع انگ روسپی را به او زدند در حالیکه ایشان گفته بود نمی خواهم اشتباه ازدواج قبلم را تکرار کنم و بچه ام در این میان آسیب ببیند. راست می گوید با این کار می تواند هم شریک جن.سی قانونی داشته باشد و هم تعهدی بی مدت نسبت به کسی نداشته باشد.
معتقدم که آدمها باید حق انتخاب داشته باشند و این یک حق انتخاب است. کسی که آنقدر درگیر رسوبات فرهنگی ست که این کار را شنیع می داند هم حق انتخاب دارد (البته فقط در مورد خودش و حق ندارد در مورد دیگری چنین اظهارنظری بکند). ولی من می خواهم زاویه دیدم را نسبت به این موضوع عوض کنم و همانطور که گفتم به دیگران توصیه کنم که از یک قانون ناعادلانه در مورد زنان به نفع زنان استفاده کنند و جلوی ازدواج های دائمی شتابزده و به دنبال آن طلاق و عوارض دیگرش را بگیرند. شنونده حرفهای من حق انتخاب دارد و می تواند به حرفم گوش بدهد یا ندهد.

پنجشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

93 - ازدواج موقت : تابو یا راه حل موقت؟

اینروزها دارم به قضیه «ازدواج موقت» یا همان «صیغه» فکر می کنم که سالهاست در ایران تابو ست مخصوصا از طرف زن ها. خود من هم تا پیش از این به این قضیه به چشم اشمئزاز نگاه می کردم اما به دلایلی که در پایین توضیح خواهم داد در شرایطی با آن موافق شده ام (نزنید! کمی صبور باشید مطلبم را تا آخر بخوانید شاید شما هم با من موافق شدید!).
اگر پستهای ازدواج نکنید 1 و 2 را خوانده باشید متوجه شده اید که من با ازدواج مخالفم و به جوانها (مثل خواهر های خودم ) توصیه می کنم که ازدواج نکنند. در آنجا چند تا از دلایلم را برای این مخالفت توضیح داده ام و چون خودم هم ازدواج کرده ام خوشبختانه کسی نمی تواند مرا به قضاوت ناآگاهانه در این مورد متهم کند.(البته اینرا هم گفته ام که آب از سر ما گذشته و این نصیحت من خطاب به آنهایی ست که خیال ازدواج در سر دارند حالا به هر دلیلی اعم از شخصی ، خانوادگی ، فرهنگی و ...).
اما یک نکته در این میان هست. آیا ازدواج نکردن باید به معنای تنها ماندن باشد؟ خب این که نمی شود! شاید درصدی از آدمها با تنهایی راحتتر باشند اما اغلب اینطور نیستند. از آن گذشته مسائل عاطفی و جن.سی هم مطرح ست.
در جوامع باز معمولا اشخاص بالغ پارتنری دارند و این نیازها را از این طریق برطرف می کنند. در خیلی از موارد با پارتنرشان همخانه می شوند و حتی بچه دار هم می شوند بدون اینکه با هم ازدواج رسمی کرده باشند. گاهی اینجور روابط تا آخر عمرشان ادامه می یابد و در مواردی هم پس از مدتی همخانگی با هم ازدواج رسمی می کنند. حسن این روابط (گذشته از معایبش که مسلما بی عیب نیست) اینست که زوج مجبور نیستند با هم زندگی کنند و هر لحظه می توانند به این رابطه پایان بدهند. در اینجا دیگر بحث سوختن و ساختن مطرح نیست بلکه زن و مرد تا هر وقت که در کنار هم احساس آرامش داشته باشند و نیازهای هم را تامین کنند با هم هستند. جایی که به هردلیلی رابطه از شکل درستش خارج بشود آنها می توانند بدون دوندگی در دادگاه و جر و بحث و مکافاتهایی از این دست هر کدام راه خود را بروند. حالا من نمی گویم تمام این روابط درستند که نیستند و بعضا حالات نادرست هم در اینجور روابط دیده شده. درباره کلیت ایجور رابطه ها حرف می زنم که به نظرم جایگزین مناسبی برای ازدواج است (البته در جوامعی که فرهنگ و قانونشان این اجازه را می دهد). چون ازدواج یک تعهد کاملا جدی ست که در آن اشخاص از لحاظ اخلاقی ، قانونی ، فرهنگی و ... نست به هم مسئول شناخته می شوند. و تازه این در مورد جوامعی ست که در آنها طلاق از تاکسی گرفتن راحتتر است و حقوق زنان در آن رعایت می شود.
برمی گردم به ایران. مسلما رابطه ای که در بالا گفتم به دلایلی فرهنگی و مهمتر از آن قانونی عملی نیست. حالا ما مدام بگوییم «قانون باید عوض بشود فرهنگ باید تغییر کند» چند سال است که این حرفها را می گوییم و می شنویم و هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد؟ البته ما همچنان امیدواریم که قوانین و فرهنگمان تغییر کند اما تا آن روزکه این اتفاق بیفتد (که به نظر نزدیک هم نیست) چه می شود کرد؟
آیا بهتر نیست از امکانات همین قانون استفاده کنیم و جلوی ازدواج های احمقانه را بگیریم؟ دختر و پسری می خواهند قبل ازدواج دائم مدتی زیر یک سقف زندگی کنند تا ببینند آیا می توانند عمری را با هم باشند یا نه. این کار جز از طریق ازدواج موقت ممکن نخواهد بود چون اصلا جایی به آنها خانه نمی دهند و از نظر قانونی هم برایشان مشکلات جدی ایجاد می شود.
حرف من اینست که بیاییم از یک قانون ناعادلانه در مورد زنان به نفع زنان و حتی مردان استفاده کنیم و جلوی ازدواج های نامناسب ، عجولانه و به دنبال آن تولد فرزندانی که فقط به عنوان خالی نبودن عریضه به دنیا می آیند را بگیریم. چون معمولا زوج ها و خانواده ها از یک ازدواج موقت انتظار فرزند ندارند چون به دیده «موقت» به آن می نگرند یعنی این احتمال همیشه وجود دارد که این رابطه بعد از طی زمانی مشخص تمام شود و البته ممکن است تجدید شود یا حتی دائمی شود. اما وقتی زوجی ازدواج دائم می کنند معمول از بچه به عنوان «میخ وسط قیچی » استفاده می شود. یعنی باید بچه دار شوند تا رابطه اشان به نظر دائمی برسد و البته وقتی این ازدواج به بن بست می رسد بچه «توپ وسط زمین» می شود! در نهایت هم زوج آسیب می بینند و هم فرزند یا فرزندانشان که آسیب دوم به مراتب عمیقتر و بغرنج تر است.
مطمئنا امکان رشد زوج هم در ازدواج موقت بیشتر فراهم است به همان دلیل موقتی بودنش مخصوصا در مورد زن. وقتی یک زن خودش را در چنین رابطه ای ببیند احتمال بیشتری دارد که تلاش کند تا از نظر مالی مستقل شود و صرفا به مرد تکیه نکند. این یک قرارداد کاملا تحت کنترل است و مثل ازدواج دائم نیست که هر چه از اول شرط شود تا آخر همان است و نمی توان تغییرش داد. می توان مدت زمان ازدواج را کوتاه در نظر گرفت و هنگام تجدید آن شروط جدیدی قائل شد. بحث مهریه سنگین و مسائل جانبی هم مطرح نمی شود. می توان مخارج و مسئولیتهای خانه را تقسیم کرد تا باری بر دوش هیچکدام از طرفین نباشد. در حقیقت یک همزیستی مسالمت آمیز برقرار کرد که در آن هیچکدام از طرفین استثمار نشود و بتواند به رشد خودش ادامه دهد.
اگر زن به عنوان شرط ضمن عقد در صیغه نامه قید کند که حق فسخ با اوست می تواند هر جا که دید واقعا نمی خواهد این رابطه را ادامه دهد بدون دعوا و دوندگی به آن پایان بدهد.
البته متاسفانه تا به حال که از این مساله خیلی سوء استفاده شده و آنهم بیشتر از طرف مردان و یکی از علل اصلی تابو بودن اش همین است. اما با کمی هوشیاری و فرهنگ سازی می شود جلوی سوء استفاده ها را گرفت و از ازدواج موقت به نفع هر دو طرف استفاده کرد.
نکته مهم دیگر اینست که بیاییم دست از افکار سنتی برداریم و دخترانمان را «شوهر ندهیم»! فکر و ذکر اغلب خانواده ها اینست که دخترشان ازدواج خوبی بکند ، از نظر مالی تامین شود ، خانواده داشته باشد و تنها نباشد تا خیالشان از بابت او آسوده باشد. سعی نمی کنند به دخترشان (همانطور که به پسرشان می آموزند) بیاموزند که روی پای خودش بایستد و نیازمند کسی نباشد. بماند که در خیلی از موارد دختر کار می کند و توانایی تامین خودش را دارد و فقط از لحاظ فرهنگی ازدواج می کند و البته به دنبال آن خانه داری و بچه داری را در کنار کارش باید انجام دهد و در نتیجه روز به روز فرسوده تر شود.
فرهنگ ما نیازمند تغییرات کلی ست و البته به نظر می رسد در حال حاضر تغییر دادن فرهنگ راحت تر از تغییر دادن قانون باشد.
پی نگاشت 1 :
پی نگاشت 2 :
لطفا در ادامه این مطلب جواب یک کامنت را هم بخوانید که در آن توضیحات بیشتری داده ام.

سه‌شنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

92 - عندالمطالبه یا عندالاستطاعه؟

اين نوشته ي خانم شيرين عبادي به تاريخ 17 بهمن 1387 است در باب تغييراتي كه در قباله هاي ازدواج صورت گرفته و لزوم اطلاع زنان از آن. اگر چنين باشد به نظر مي رسد كسب اطلاع در اين زمينه و تصميم گيري براي دختران و پسران مان به هنگام ازدواج ضرورت دارد. بخش عمده از ايميل دريافتي به شرح زير است:
؛لازم به توضيح است که از حدود 70 سال پيش، در قباله هاي ازدواج در ايران، ميزان مشخص "مهريه" ذکر و تأکيد ‏مي شده که اين مهريه، "عندالمطالبه" قابل پرداخت است. يعني، هر زمان که عروس مهريه خود را مطالبه کند، ولو ‏بلافاصله پس از ازدواج، داماد موظف است آن را به وي پرداخت نمايد. وجود اين بند در قباله ازدواج و امضاي قباله ‏توسط عروس و داماد، براي زنان بسيار مهم بود. چرا که در صورت ناموفق بودن ازدواج، براي آنان امکاني – ولو ‏جزئي - را براي پايان دادن به زندگي مشترک فراهم مي آورد. ‏
مي دانيم که طبق قوانين ايران، حق طلاق با مرد است و زن، در صورت تقاضاي جدايي، جز با طي مراحل بسيار ‏دشوار براي اثبات بدرفتاري شديد همسر يا مبتلا بودن وي به مشکلات مهم رواني يا جسمي، امکان جدايي از شوهرخود ‏را ندارد. مراحلي که طي آنها به قدري سخت است که بخش بسيار بزرگي از زناني که قادربه زندگي با شوهر خود ‏نيستند، به ناچار مجبور مي شوند تا ساليان دراز و بلکه تا پايان عمر، به زندگي سخت با همسر ناسازگار ادامه دهند. در ‏چنين شرايط حقوقي تبعيض آميزي، تنها امکاني که تاکنون براي بسياري از زنان براي رهايي از زندگي مشترک دشوار ‏وجود داشته، عبارت بوده از مطالبه مهريه خود. بدين معني که زن، با توجه به "عندالمطالبه" بودن مهريه در قباله هاي ‏ازدواج، مي توانست براي الزام شوهر به پرداخت مهريه خود به دادگاه مراجعه کند و در صورتي که وي قادر به اين ‏کار نبود، زن قادر بود در قبال صرف نظر کردن از دريافت مهريه، شوهر را راضي يا مجبور به طلاق کند (عبارت ‏معروف: "مهرم حلال، جانم آزاد"). البته حتي اين شيوه هم، براي بسياري از زناني که به دلايل مختلف مايل به شکايت ‏از همسر براي دريافت مهريه نبودند يا از اين کار مي ترسيدند، راه حلي براي رهايي از يک زندگي مشترک سخت ‏محسوب نمي شد. اما در هر حال، روش ذکر شده براي بخش قابل توجهي از زناني که از زندگي مشترک خود ناراضي ‏و فاقد حق طلاق بودند، تنها راه ممکن براي رها شدن از همسر محسوب مي شد. به بيان ساده، "عندالمطالبه" بودن ‏مهريه، تنها امکاني بود که زنان مي توانستند، در فقدان حق طلاق، براي جدا شدن از شوهر خود مورد استفاده قرار ‏دهند.‏ متاسفانه، تغييري که اخيراً در قباله هاي ازدواج داده شده، همين امکان و حق اندک را نيز از زنان سلب کرده است. در ‏قباله هاي جديد، پس از ذکر ميزان مهريه، ذکر مي شود که اين مهريه، "عندالاستطاعه" (به جاي "عندالمطالبه" که قبلاً ‏وجود داشت) از سوي مرد به زن پرداخت مي شود. اين بدان معني است که شوهر، بر خلاف سابق که "هر زمان که ‏زن مي خواست" بايد مهريه او را مي داد، اکنون بايد "هر زمان که امکانش را داشت" مهريه را پرداخت نمايد. يعني ‏اگر زني از همسر خود متنفر بوده و امکان ادامه زندگي با وي را نداشته باشد، نه تنها از حق طلاق گرفتن برخوردار ‏نخواهد بود، که حتي با مراجعه به دادگاه و مطالبه مهريه خود نيز امکان جدايي از شوهر را نخواهد داشت. چرا که ‏شوهر مي تواند به دادگاه عنوان نمايد که استطاعت يا امکان پرداخت مهريه را ندارد. اين شيوه، به ويژه در شرايطي که ‏وضعيت اقتصادي اقشار وسيعي از جامعه دشوار است و اکثر مردان مي توانند با استناد به دلايل مختلف اثبات کنند يا ‏مدعي شوند که امکان پرداختن مهريه همسر خود را ندارند، امکان ايده آلي را براي مردان بدرفتاري فراهم مي کند که ‏مايلند به زور همسر درمانده را مجبور به ادامه زندگي مشترک نمايند.‏
با توجه به سخت تر شدن شرايط براي زنان پس از ازدواج به ترتيبي که شرح داده شد، آيا تمام آنچه گفته شد بدان ‏معناست که زنان ايراني، در پي تغيير هدف داري که در قباله هاي ازدواج به وجود آمده ديگر هرگز امکان استفاده از ‏اهرم "مهريه" براي دستيابي به حق طلاق را نخواهند داشت؟ ‏
بايد گفت که اين امکان، هنوز کاملاً از بين نرفته، اگر چه استفاده از آن، بسيار دشوار تر از گذشته شده است. به هر ‏تقدير، حتي در شرايط جديد، دختران در هنگام ازدواج مي توانند با هوشياري و پافشاري بر حقوقشان، جلوي از بين ‏رفتن حداقل امکانات خود براي طلاق را بگيرند. براي اين کار، لازم است که دختران در هنگام ثبت ازدواج، خواستار ‏آن شوند که در قباله آنها جمله اي به صورت دستنويس اضافه شود که تصريح کند مهريه زن بايد "عندالمطالبه" به وي ‏پرداخت گردد. درج اين شرط ضمن عقد در قباله و امضاي آن توسط زوجين، اين امکان را براي زن فراهم مي کند که ‏در صورت قادر نبودن به ادامه زندگي با همسر، با مراجعه به دادگاه خواستار پرداخت مهريه از سوي همسر شود. به ‏اين ترتيب در صورت ناتواني شوهر براي پرداخت مهريه، زن کماکان مي تواند با صرف نظر کردن از دريافت ‏مهريه، از همسر خود جدا شود.‏
راه حل فوق، البته مستلزم پافشاري خانم ها در هنگام ازدواج براي متقاعد کردن همسر آينده به امضاي شرط ضمن عقد ‏فوق است که همواره آسان يا ممکن نخواهد بود. ولي قطعاً، در بسياري از موارد دختران در لحظه ازدواج، و در ‏هنگامي که هنوز هيچ مشکلي ميان زوجين وجود ندارد و ازدواجي نيز صورت نگرفته تا در پي آن حق طلاق از دختر ‏گرفته شود، مي توانند با استفاده از روش توصيه شده، حقوقي حداقل را براي خود تأمين نمايند.‏ در اينجا، البته سوالي مهم جلوه گر مي شود و آن اينکه چند درصد از دختران نسبت به تغيير کوچک ايجاد شده در قباله ‏هاي ازدواج، تبعات بزرگ اين تغيير و شيوه مقابله با آن آگاهي دارند؟ منطقا اين درصد، خيلي بزرگ نيست.‏ بنابراين، به نظر مي رسد گذشته از فعاليت هاي درازمدت فعالان حقوق زنان، که مي کوشند با قوانين و مقررات ‏تبعيض آميز در بعد کلان مقابله کنند، لازم است که هر زن (و البته هر مرد برابري طلبي) تلاش خود را براي آگاه ‏کردن ديگران از شرايط جديدي که در لحظه ازدواج بر دختران تحميل مي شود، و نيز راه هاي مقابله با تضييعات ‏جديد، به کار گيرد.‏ در همين ارتباط، پيشنهاد و درخواست مشخص من اين است که هر کس اين نوشته را مي خواند آن را براي پنج زن از ‏بستگان و آشنايان خود توضيح دهد. بياييد هر کدام از ما، بکوشيم حداقل براي پنج زن ايراني توضيح دهيم که در قباله ‏هاي ازدواج، چه تغييري ايجاد شده، اين تغيير مي تواند پس از ازدوا ج چه بلايي بر سر دختران بياورد، و چگونه مي ‏توان تأثير آن را باطل کرد.‏
اين، حداقل کاري است که در مقابل اقدام جديد مخالفان سرسخت و مصمم برابري حقوق زن و مرد، از عهده کساني که ‏به سرنوشت خود يا دختران و خواهران خود و ديگران اهميت مي دهند، قابل انجام است.
این مطلب عینا از وبلاگ از زندگی در اینجا آورده شده است.

91 – خوابی که تعبیر دارد

دیشب خواب عجیبی می دیدم. خیلی طولانی بود و به یک فیلم سینمایی می مانست. پر از آدم و دیالوگ بود که بیشترین دیالوگهایش بین من و شخصی که برایم آشنا نبود می گذشت.
اما در این میان یک کتاب هم بود که آن شخص مدام به من معرفی اش می کرد و معتقد بود که کتاب فوق العاده ای ست و من حتما باید بخوانمش. نام کتاب از 3 کلمه تشکیل شده که اولین کلمه یادم نیست چیزی مثل این: «... در باد». حتی تصویر جلد کتاب خیلی خوب یادم هست اما نام کاملش را به یاد نمی آورم.
این خواب پر از نماد و استعاره بود و به نظرم باید این نمادها را معنی کنم. فروید معتقد است که از طریق تحلیل رویاها می توان به محتوای ناهشیار پی برد و از این طریق خیلی از مسائل را حل کرد.

دوشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

90 - آرایش ، مُد و بهره کشی از زنان


منبع عکس: آدینه بوک

«آرایش ، مُد و بهره کشی از زنان»
جوزف هنسن ، ایولین رید ، ماری آلیس واترز
ترجمه افشنگ مقصودی
نشر گل آذین

«معیارهای زیبایی در جامعه سرمایه داری چگونه تعیین می گردد؛ چرا کارفرمایان ، رسانه های گروهی و ... از رده پایین تا بالا، از "راز و رمز زنانه" هواداری می کنند و نقش زنان را در مسئولیت خانوادگی محدود می سازند؟
چگونه پیوستن زنان به نیروی کار ، دید آنان را درباره خود و توان خود ، دگرگون ساخته است؟ و چگونه این پدیده در نگرش مردان درباره زنان تاثیر گذار بوده است؟
و همه اینها در رابطه با مناسبات میان سیستم سرمایه داری و ستم بر زنان چه می گویند؟
اینها برخی از پرسشهای به میان آمده در گفتگویی زنده و پر شور درباره رابطه بازار لوازم آرایش و مُد با بهره کشی از زنان است»
سطرهای بالا نوشته های پشت این کتاب است که بهتر از هر توضیحی به توصیف کتاب می پردازد.
بلاخره به هر مکافاتی بود این کتاب را تمام کردم. در نگاه اول کتاب مشکلی به نظر نمی رسید اما وقتی شروع به خواندن کردم متوجه شدم لازم است کتاب با دقت و حوصله خوانده شود مخصوصا بخشهای پایانی آن.
این کتاب در حقیقت مجموعه ای ازچندین مقاله و نامه است. بیشتر شامل بگو و مگوهایی ست که در سال 1954 بر سر آرایش در حزب کارگران سوسیالیست آمریکا اتفاق می افتد.
البته این کتاب آرایش را از بن نفی می کند و حتی نظر کسانی مثل من (که با آرایش به صورت معقول موافقند) را رد می کند. علت اصلی به دید کاملا سوسیالیستی حاکم بر کتاب برمی گردد.
در صفحه 131 کتاب اینطور آمده: از دید من آرایش نمود زندگی ناسالم سرمایه داری ست.» و کمی پایینتر در همان صفحه: «کاربرد لوازم آرایش از سوی ما چیزی بیش از برآوردن خواسته است - از پایه نیازی اقتصادی ست...».
به نظر می رسد اتفاقی که حدود 50 سال پیش در آمریکا افتاده امروز در ایران در حال وقوع است. در آن زمان هم زنان و دختران برای به دست آوردن شغل مجبور بودند با لوازم آرایش خودشان را زیباتر ، جذاب تر و جوان تر کنند.
البته یک تفاوت ظریف هم در این میان وجود دارد. در ایران امروز اگر شما به یک مرکز غیر دولتی برای کار مراجعه کنید خوب به صورتتان زل می زنند تا ببینند خوشگل هستید یا نه و هرچه تعداد اقلام لوازم آرایش استفاده شده در صورتتان بیشتر باشد احتمال استخدامتان هم بالاتر می رود!
اما در مراکز دولتی دقیقا برعکس. نه تنها خوب به صورتتان زل می زنند تا مبادا یک کرم ضد آفتاب زده باشید بلکه به کل هیکلتان هم نگاه می کنند تا لباس غیر تیره نپوشیده باشید. اگر احیانا چادر بر سرتان باشد احتمال استخدامتان بالاتر می رود. اگر هم از صورتتان فقط یک بینی معلوم باشد که شما استخدام شده اید!
مسخره است نه؟ در هر دو حالت زن ها بازیچه دست کارفرمایان هستند.

شنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

89 - اینترنت در شهر هرت


این چه بساطی ست؟ وبلاگی که تا همین دیروز باز بوده امروز فیل.تر شده. کافی ست فقط یک لغت ممنوع (؟!) داشته باشد تا به این بلا مبتلا شود. حتی سایت های فیل.تر شکن را هم بسته اند.
بدتر از آن نمی توانم با هر کارت دایل آپی به راحتی وارد بلاگر شوم. یکی مسدود کرده یکی نمی تواند بیابد. یعنی چه؟
آنقدر حرصم در آمده که می خواستم بزنم مونیتور بخت برگشته بی خبر از همه جا را بشکنم.
سرعت افتضاح ، همه جا مسدود و دزدی از کارت های دایل آپ. دیگر نمی دانم چه در پیش است. کی می گوید ما جهان سومی هستیم؟ ما به جهان سوم گفته ایم زکی! اینجا واقعا شهر هرت است!

جمعه ۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

88 - مُردم از خنده!!!


1ساعت پیش بعد از نوشتن پست قبلی رفتم وبگردی که این مطلب را دیدم. خیلی با مزه بود و در طول خواندن نیشم تا بناگوش باز مونده بود. چون وقتی سریال های این جناب لیالستانی را می دیدم دقیقا همین حرف نویسنده را با خودم می گفتم:«اصلا معلوم نمی شود که آدم های توی فیلم احمق اند یا ما را احمق فرض کرده اند.».
اما هنوز تمام نشده... در طول خواندن مطلب فقط لبخند می زدم اما وقتی آخرین کامنت این پست را خواندم از خنده منفجر شدم:
«خدای من.... دیروز این فیلم رو دیدم.... اومدم خونه احساس کردم که انگار تو سالن یکی بهم گفته احمق...خیلی ناراحت بودم...»
خلاصه هنوز هم نتوانسته ام جلوی خنده ام را بگیرم. دل درد گرفته ام و اشک از چشمهایم سرازیر شده. سیاوش هم خوابیده و هر از چند گاهی به پق خنده من می پرد!
پی نگاشت:
حالا دارم گریه می کنم! یاد تنهایی های دوستی افتادم که عاشق شده بود. اما معشوقش حتی نمی دانست که عاشق او شده.
چرا آخر خنده گریه است؟

87 - «پروپاگاندا» یا «من باکلاس ام»!


چند وقت یکبار لغتی بین وبلاگ نویس ها مد می شود. نه که حتما جدید باشد بلکه ییهو همه یادشان می افتد که همچین لغتی وجود دارد و چپ و راست ازش در پستهایشان استفاده می کنند. در نتیجه خواننده های بی سوادی مثل من نمی فهمند که نویسنده دقیقا می خواسته چه بگوید. حتی خیلی جاها می بینی که آن لغت خاص بی دلیل آورده شده و واقعا نیازی به استفاده از آن نبوده. این جور مواقع به نظر می رسد که نویسنده وبلاگ دنبال یک چیز خاص بوده: عقب نماندن از قافله باکلاسی.
حتی می بینی «خبر 20:30 » هم لغت را می چسباند آخر خبرش! که خب چون زیادی باکلاس اند اینکار را می کنند.
نمونه اش همین لغت «پروپاگاندا» (propaganda) است. من از «ویکی پدیا» معنایش را جستجو کردم و در اینجا می گذارم تا بیسوادان عزیز دیگری که مثل من معنیش را نمی دانند بخوانند و از این به بعد بدون عذاب کشیدن پستهای باکلاس حاوی این لغت را بخوانند:
پروپاگاندا یا جوسازی نوعی از ارائه اطلاعات هماهنگ و جهت‌دار برای تأثیر گذاری بر عقاید و یا رفتارهای افراد یک جمعیت می‌باشد. پروپاگاندا، تبلیغاتی در تضاد با ارائه آزاد اطلاعات می‌باشد.
جوسازی ریشه در تاریخ کلیسای کاتولیک دارد. در سال ۱۶۳۳، پاپ اوربان هشتم برای ترویج دین مسیحیت، در مناطق غیر مسیحی جهان گردهمایی تبلیغاتی به راه انداخت. در آن زمان کاتولیک‌ها این کار را نوعی از آموزش بر می‌شمردند. در جنگ جهانی اول هم طرفین جنگ از این روش برای تاثیر گذاری مثبت بر روی نیروهای خود استفاده می‌کردند.
روش ها:
برچسب زدن (Name Calling): این روش به منظور برانگیختن وحشت یا تعصب افراد جامعه برعلیه یک گروه مخالف استفاده می‌شود. این روش باعث می‌شود که نیازی به ایجاد بحث استدلالی با گروههای مخالف نباشد یکی از این روش‌ها استهزای مخالفان با کاریکاتور می‌باشد.
شعارهای فریبنده (Glittering Generalities): دراین روش سعی می‌شود که بادادن شعارهایی با مفهوم مبهم و کلّی توجه افکار عمومی به پیام مبلغ جلب شود. این پیام‌ها اغلب بر حول محور ارزش‌هایی همچون شرافت، افتخار به میهن و میهن‌پرستی یا ارزشهای خانوادگی می‌باشد.
انواع:
از نمونه‌های جوسازی می‌توان به سه چیز که خدا نباید می‌آفرید: ایرانیان، یهودیان و مگس در حکومت صدام حسین اشاره کرد.

چهارشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۰۹

86 - رعنا...سهراب...


امشب فریدون جیرانی نشسته بود با داوود میر باقری درباره سریال انقلابی اش یعنی «رعنا» حرف می زد. فکر کنم فقط خواجه شیراز نداند که من عاشق «رعنا» بودم و هستم. وقتی موسیقی متنش را می شنوم نوستالژی می رسد به خرخره ام! تیتراژ آغازین اش را که می بینم موهای تنم سیخ می شود و مسخ می شوم. عاشقش بودم به خاطر موسیقی اش ، داستانش ، بازیگرانش (مخصوصا سعید نیکپور و گلچهره سجادیه) و عشق هایش مخصوصا عشق رعنا و شوهرش.
تقریبا 11 ساله بودم که برای اولین بار از تلویزیون نشانش دادند. می نشستم پای تلویزیون و با دهان باز چشم می دوختم به صفحه اش. آن روزها ، روزهای عجیبی بودند. تلویزیون پی ما را با این جور سریال ها می ریخت. سریال های درست و حسابی که بازیگران واقعی در آن بازی می کردند و کارگردانهایی که سرشان به تنشان می ارزید کارگردانی اش می کردند. آنهم با امکانات آن زمان. برای همین است که از تلویزیون این روزها حالم به هم می خورد. چون دیگر نه «رعنا» دارد نه «امیر کبیر» نه «کوچک جنگلی» و ... همه چیز تلویزیون این روزها بوی دروغ ، دورویی و استفراغ می دهد.
رعنا چنان در جانم رسوخ کرد که از آن به بعد عاشق اسم «سهراب» شدم. سهراب را در سریال تقریبا نشان ندادند اما همه سریال حرفش بود و همه دنبالش می گشتند. نمادی از آرزو بود که باید دست نایافتنی باقی می ماند. و برای من نمادی از یکی از نوستالژی هایم شد جوری که بعد از آن هر وقت سهراب نامی را می دیدم بی اختیار متوقف می شدم.
پی نگاشت:
مثل اینکه قرار بود شبکه 4 رعنا را دوباره پخش کند. نمی دانم هنوز نشانش داده اند یا نه.

یکشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

85 - برای عشق...

به عمرت عاشق شده ای؟
حال و هوای عاشقانه ات یادت هست؟
در به در چه بودی؟

دلم برای آن روزها تنگ شده.

برای عشق دلتنگم.