پنجشنبه ۱۲ مارس ۲۰۰۹

102 - روش جدید خوردن شکلات

بچه که بودم با دختر عمویم که یکسال از من کوچکتر است می رفتیم لواشک می خریدیم. او عاشق لواشک بود و یک تکه کوچک از لواشک می کند و می گذاشت کف دستش و مرتب آنرا لیس می زد جوری که خوردن آن تکه کوچولو یک ربع طول می کشید. من همیشه از این کارش شاکی می شدم و بهش می گفتم مثل آدم لواشک را گاز بزن و بجو! او هم همیشه می گفت اینطوری بیشتر مزه می دهد!
گفته بودم که عاشق شکلاتم و برای سپندارمذگان هم شکلات هدیه گرفتم. روشی جدیدی برای خوردن شکلات کشف کرده ام که باعث می شود به قول دختر عمو بیشتر مزه بدهد:
چای را می ریزم در یک لیوان سفالی طرح دار خیلی خوشگل (یک جفت لیوان دارم که رویشان طرح یک فنجان قهوه و دانه های کاکائو ست: کرم رنگ برای من و آبی برای سیاوش) بعد شکلات تلخ را می مالم روی دیواره خارجی لیوان. به خاطر حرارت چای ، شکلات ذره ذره آب می شود و می ماسد به دیواره لیوان. این شکلات ماسیده که به اندازه یک سکه می شود (و البته می تواند مساحت بیشتری داشته باشد!) را لیس می زنم آنقدر این کار را تکرار می کنم تا شکلات تمام شود. آخ مزه می دهد!
سیاوش هر دفعه شاکی می شود و می گوید : این کثافتکاری ها چیست؟ و البته به این جور کارهای عجیب و غریب من عادت دارد. مثلا اینکه بعد از خوردن قرمه سبزی بشقاب را لیس می زنم. خودش هم یاد گرفته و بعضی وقتها این کار را می کند. شاید چون وقتی بچه بودیم مادر من و پدر او به خاطر این کار دعوایمان می کردند.

دوشنبه ۹ مارس ۲۰۰۹

101 - دیگر بس است!


فکر کنم می خواستم خودکشی کنم وگرنه چرا باید 1 لیتر چای با 10 شکلات تلخ بخورم و چند ساعت بعد هم 1 لیتر قهوه بخورم با 15 قاشق چایخوری شکر! آنهم وقتی کافئین و شکر برایم ضرر دارد. حتما خیال خودکشی داشته ام و خودم خبر ندارم.
بعد از قهوه هم به شدت هوس سیگار کرده بودم. هوسی به شدت کشنده : فقط یک نخ! اما من و سیاوش هیچوقت سیگاری نبوده ایم که در خانه امان سیگار برای همچین وقت مبادایی وجود داشته باشد.
چم شده بود؟ خدا می داند. همینقدر می توانم بگویم که یکی رفته بود روی اعصابم!
نه! خیال بد نکنید سیاوش نیست. توی این 6 سال و نیم گذشته سیاوش از همه کمتر اذیتم کرده. اینبار هم یکی از منسوبین محترم رفته بود رو اعصابم اساسی!
مشکل من اینست که به شدت استقلال طلبم و به هیچکس و تحت هیح شرایطی اجازه نمی دهم مرا محدود کند یا مرا وادارد شکل خودش فکر و عمل کنم. بدبختانه اغلب آدمها هم دچار یک جور عقده هستند و مایلند دیگران آن جوری باشند که «آنها» می گویند و لاغیر!
بعضی ها سعی می کنند با تسلط بر دیگران خودشان را تعریف کنند که : «فلانی به حرف من گوش می دهد و مرا قبول دارد» و غیر مستقیم بگویند «ببینید من چقدر عاقلم!».
جالب است که این آدم خاص فکر می کند که من می خواهم روی شخص ثالثی تسلط داشته باشم که فکر می کند قبلا تحت تسلط خودش بوده. من همچین عقده ای ندارم و اصلا اعتقادی به این جور طرز تفکر ندارم ولی بدبختانه طرف متوجه نمی شود چون به قول معروف «کافر همه را به کیش خود پندارد». تنها چیزی که می خواهم اینست که به آن شخص ثالث کمک کنم تا اعتماد به نفسی را که به واسطه لطف! شخص اول از دست داده دوباره به دست آورد. آنهم به این خاطر که وضعیت و تصمیمات این شخص ثالث روی زندگی من تاثیر مستقیم دارد. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش راا
البته همانطور که قبلا هم گفته ام فکر می کنم تقصیر از خودم هم هست و من این فرصت را در اختیار «شخص اول» گذاشته ام. چه جوری؟ با لطف بیجا نسبت به این آدم. بارها در شرایط مختلف کمکش کردم و جالب است که همین چند وقت پیش در حرفهایش غیر مستقیم مرا متهم می کرد که کمکش نمی کنم. بارها در شرایط مختلف به کمکش نیاز داشتم اما دریغ کرد. بدتر از آن اینست که به تازگی هر وقت که دهان باز کرده و اعتراضی می کنم از جانب سیاوش به پارانویا متهم می شوم!!! از بس که خودش ساده دل است و فکر می کند همه مثل خودش بی شیله پیله اند.
انکار نمی کنم که در چند سال گذشته با قدری بدبینی به قضایا نگاه می کنم. هر کس دیگری هم جای من بود و مجموعه ای از اتفاقات و مسائل عجیب با سرعتی باور نکردنی برایش رخ می داد ، مطمئنا به این بلا مبتلا می شد. مجبورم برای اینکه دوباره رودست نخورم از خوشبینی نسبت به بعضی از آدمها دست بردارم و جلوی حرف و عملکردشان همیشه یک علامت سوال بگذارم. البته در این مورد خاص که در بالا گفتم نیازی به بدبینی نیست. شخص مذکور به قدری در قضیه فضولی و دخالت و تمشیت بیجا نسبت به دیگران شهره است که نیازی به بدبینی هم پیدا نمی کند چون خودش هم اعتراف می کند که «بی خودی خودش را توی دردسر می اندازد!».
حالا چرا اینقدر اعصابم ریخته به هم؟ چون نمی خواهم به خاطر حماقت شخص دیگری مجبور به تدبیر شوم. در حقیقت وقتم را تلف کنم تا راه حلی بیابم که شرش کم شود. من به وقت و اعصابم به شدت احتیاج دارم چون دیگر دوره درجا زدن تمام شده و زمان پیشرفت است. نمی خواهم هیچکس و تحت هیج عنوانی وقتم را تلف کند. 6 سال از عمرم هدر رفت دیگر بس است!

تکه نگاشت :
عروسک خیمه شب بازی که به هوش آمد ، نمی توانست به یاد بیاورد کجاست. دور و برش همه جا تاریک بود ، آن قدر تاریک و سیاه که لحظه ای فکر کرد با سرافتاده توی یک جوهردان.
(ماجراهای پینوکیو - کولودی)

شنبه ۷ مارس ۲۰۰۹

100 - صدمین

باز هم شب عید شد و مردم دیوانه شدند! سر شب اگر بخواهی جایی بروی یا به خانه برگردی در چنان ترافیکی میمانی که بیا و ببین. مخصوصا اطراف مراکز خرید و پاساژها. مردم ریخته اند برای خرید کردن و همانطور پول است که از جیبشان (یا کیفشان!) در می آورند و می دهند دست فروشنده ها.
مغازه دارها هم که ماشاءا.. فکر می کنند سر گردنه ایستاده اند قیمتها را دوبل کرده اند. جالب است که مردم هم می خرند و اصلا فکر نمی کنند که این اجناس به این قیمتها نمی ارزند.
چند وقت پیش گزارشی می دیدم که در آن گفته می شد مردم ایران جنس های چینی تقلبی را به قیمت اصل می خرند و خیلی هم پاپی این قضیه نمی شوند که اینها تقلبی اند. در حالیکه در چین مردم به این نکته توجه می کنند و این اجناس به قیمت پایینتر از اصل عرضه می شود.
فکر کردم در این گزارش غلو شده اما چند وقتی ست که به خرید مردم نگاه می کنم و می بینم که نخیر بزرگنمایی نشده و واقعیت دارد. به عبارت دیگر باید بگوییم ظاهرا پول برای خیلی ها علف خرس است و همینطوری دور می ریزند. مثلا یک کیف چینی که آرم esprit دارد و قیمت واقعی آن حداکثر 5000 تومان است را می خرند 55000 تومان!
از اینها گذشته قضیه خرید عید به نظرم بی معنی ست. چه لزومی دارد که حتما در عید لباس و کیف و کفش نو داشته باشیم؟ مثلا وقتی من 3 جفت کفش قابل استفاده دارم بروم و خداتومان پول بدهم کفش بخرم که در عید نونوار باشم؟ عید به کنار اصلا با خرید بیجا و اسراف مخالفم. پوشاک تنم هنوز قابل استفاده اند و تنها اشکالشان اینست که نو و مد روز نیستند. حتی نمی توان آنها را کهنه به حساب آورد چون هنوز از شکل نیفتاده اند. حالا بلند شوم بروم به خاطر عید برای سر تا پایم لباس نو بخرم؟ که چه؟ به دیگران نشان بدهم؟ یا دلم را خوش کنم که لباس نو خریده ام؟ دلخوشی این مدلی خنده دار است.
بدتر از آن مسابقه خانمها با هم سر خرید وسایل و تزئینات نو برای خانه است. عوض کردن مبلمان و تلویزیون و ضبط و ... ، خریدن سرویس کاسه بشقاب برای پذیرایی ، عوض کردن پرده ها و هزارتا چیز دیگر! بیشتربه خاطر چشم و هم چشمی.
می رویم دید و بازدید عید یا می رویم و می آیند برای تماشای دارایی هایشان و دارایی هایمان؟
من و سیاوش تقریبا دید و بازدید عید را کنار گذاشته ایم. فقط می رویم خانه پدر و مادرهایمان و خواهر سیاوش که ازدواج کرده و زندگی جداگانه ای دارد (برادر و خواهرهای من که عذبند!). حتی متقابلا انتظار بازدید نداریم و اگر بتوانیم از خانه جیم می زنیم. چون همین افراد هم با ما کار دارند. مثلا گفتگوی تلفنی من و مادرم دیروز:
مادرم: خونه تکونی کردی؟
من: نه چندان. آخه اگر بخوام اینکارو بکنم به خوندنم نمی رسم امتحانم دو ماه دیگه است امتحان دیگه ام هم آخر خرداده. فعلا پرده ها و شیشه ها و سرویس بهداشتی ها را می شورم اونم برای اینکه شستن می خوان. تابستون دیوارها و آشپزخونه و باقی کارها...
- نه باید همین الان تمیز کنی بده! می آن می بینند خونه ات تمیز نشده! کارگر بگیر دو سه روزه تمیز می کنه!
- اولا خونه من چرک نیست که حالا دو سه ماه اینور و اونور به حالش فرق بکنه. ثانیا به کسی چه که بخواد بیاد خونه ام و بگه چرا تمیز نکردی نامه فدایت شوم واسه کسی نفرستادم که جون مادرتون عیدی بیایید خونه من واسه تون فرش قرمز پهن کردم! دیوونم به خاطر دیگران از کار اصلیم بزنم و خونه تمیز کنم! ثالثا من تا وقتی خودم سرپام کارم رو به کارگر نمی دم. نه کار یکی دیگه رو قبول دارم و نه اصلا خوشم می آد به کسی دستور بدم: اینجا رو تمیز کن اونجا را بساب!
- حداقل برو پرده بخر! منم برات یک سرویس کاسه بشقاب پذیرایی می خرم!
- مامااااااان!
پی نگاشت1 :
این هم صدمین پستم! یعنی من قد 100 تا پست حرف زدم تو این چند ماه؟!
پی نگاشت 2 :
این پست را نوشتم و مشغول وب گردی شدم. به قدری سرگرم شده بودم که متوجه اطرافم نبودم. یکباره دیدم رفت و آمد زیاد شد و چند نفر کمی آن طرفتر جمع شده اند(من در کتابخانه هستم) توجهی نکردم. دو دقیقه بعد تعداد افراد جمع شده بیشتر شد. جلو رفتم و دیدم آقایی از حال رفته و افتاده روی زمین. بی وجدانی اینترنتی که می گویند همینست! آنقدر سرگرم اینترنت باشی که یکی در دو قدمی ات غش کند و نفهمی. لعنت به ادیسون!

یکشنبه ۱ مارس ۲۰۰۹

99 - به تو اجازه نمي دهم...

اينرا بارها به تجربه فهميده ام كه خودمان باعث مي شويم كه كسي ما را مورد آزار / توهين / بي احترامي و ... قرار دهد.
مثلا كسي به ما ضربه اي (غير فيزيكي) مي زند بعد او را مي بخشيم يا فراموش مي كنيم چه كرده. او اين فرصت را پيدا مي كند كه بار ديگر و احتمالا كاري تر به ما ضربه بزند. حتي ضربه اول هم ناشي از فرصتي ست كه خودمان در اختيارش گذاشته ايم. مثلا بيش از حد اعتماد كرده ايم يا اجازه داده ايم پايش را از گليمش فراتر ببرد و ...
منبع كنترل اغلب ما بيروني ست. مثلا وقتي در امتحاني قبول نمي شويم مي گوييم: امتحان سخت بود و طرف با من لج بود و ...نمي گوييم درست نخوانده بوديم و آمادگي كافي نداشتيم.
وقتي منبع كنترل ما دروني شود اول از خودمان صادقانه سوال مي كنيم: خب! من چه اشتباهي مرتكب شدم؟ و صادقانه به آن جواب مي دهيم. تازه اينجاست كه قدم اول را براي موفقيت برداشته ايم. يعني آن اشتباه را دوباره تكرار نمي كنيم و در امتحان بعدي به احتمال زياد قبول مي شويم.
در مورد نحوه برخوردمان با آدمها هم همينطور است. هر وقت آدمي باعث ناراحتي مان شد از خودمان بپرسيم : من چه اشتباهي كرده ام كه اوتوانست به واسطه آن آزارم دهد؟ اگر كاملا با خودمان صادق بوديم و ديديم واقعا هيچ فرصتي را براي آزار دادن در اختيار اونگذاشته ايم آنوقت مي توانيم بگوييم طرف مرض دارد!