پنجشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۹

112 - شبح اپرای پاریس

شبح اپرای پاریس
نوشته: سوزان کی
ترجمه: ملیحه محمدی
نشر چشمه

داستانهایی هستند که هیچوقت از یاد آدم نمی روند یکی اش همین «شبح اپرای پاریس». من این کتاب را 10 سال پیش خواندم اما بی نهایت از آن خوشم آمد و برای اینکه کتاب از بین نرود و برای همیشه برایم بماند صحافی اش کرده ام. (البته به جز این ، کتابهای محبوب دیگری هم دارم که برای صیانت از آنها صحافی شان کرده ام و در جای مناسبی ازشان نگهداری می کنم).

نوشته پشت کتاب:
«شبحی که در این کتاب نشان داده می شود شامل تمام برداشتهای گوناگون از این شخصیت در دو قرن اخیر است و بدیهی ست که مدیون آفریننده نخستین آن «مالرو» است. البته دگرگونی و تغییر شکل تا آنجا که با طراحی تخیل من هماهنگ باشد ناگزیر بود. شخصیت افسانه ای دارای جذابیتی محسور کننده است که زمان نمی شناسد و من تردید ندارم که فرآیند برداشتهای نو از آن در قرن های آینده نیز ادامه خواهد یافت.(سوزان کی – نویسنده کتاب) »

در این کتاب داستان از قبل تولد شبح (اریک) شروع می شود و از زبان چند نفر از جمله خود اریک مراحل مختلف زندگی اش روایت می شود. قسمتی از این روایت توسط شخصی ایرانی به نام نادر انجام می شود. «اریک» در قسمتی از زندگی اش در ایران (دوران ناصر الدین شاه و امیر کبیر) زندگی می کند.
نوع ترجمه کتاب هم برایم جذاب بود. انتقال ابهت و پیچیدگی شخصیت «اریک» و ساختار فکری اش را فکر می کنم باید مدیون نوع ترجمه کار بدانیم و البته این نظر شخصی منست.
پی نگاشت:
عکس روی جلد کتابی که من دارم با عکسی که در اینجا گذاشته ام فرق می کند. این عکس روی جلد چاپ سوم کتاب است.
موسیقی متنی هم برای یکی از ورژن های سینمایی این اثر توسط «اندرو لوید وبر» ساخته شده که بسیار شنیدنی ست.


تکه نگاشت:
کف کشو یک قطعه کوچک کاغذ قرار داشت که معلوم بود از دفتر نت نویسی یک اپرا بریده شده و من بلاخره متوجه شدم که از اپرای «آیدا» ست:
قلبم گواهی می دهد که تو را نفرین کرده اند، خودم را در گوری که برایت آماده ساخته اند ، پنهان می کنم و آنجا دور از چشم انسان ها ، در میان بازوان تو با اشتیاق می میرم...

سه‌شنبه ۲۸ آوریل ۲۰۰۹

111 - The thorn birds


The thorn birds
(پرنده خارزار)*
برنده 6 جایزه امی (1982/83)
کارگردان: Daryl Duke
بازیگران: Richard Chamberlain , Rachel Ward

سریال بر اساس رمانی به همین نام از «کالین مک کالو» ست. کشمکش درونی یک کشیش کاتولیک (رلف) برای انتخاب میان عشق و قدرت. کشمکشی که بیش از 40 سال طول می کشد و در نهایت زن (مگی) که عاشقتر است علی رغم تمام چیزهایی که از دست می دهد برنده می شود. موضوعی جذاب و پرداختی قوی دارد.
همیشه از خودم می پرسیدم مردها (یا زنها) یی که عشق را فدای قدرت ، ثروت و .. می کنند آیا واقعا رضایت درونی دارند؟ آیا می توانند هیجانات کشنده عشق را تحمل کنند؟ شاید به این دلیل بود که از این سریال خیلی خوشم آمد و می دانم تا مدتها درگیرش خواهم بود.
2 ساعت اول سریال (زمانی کودکی دختر) کمی کسل کننده است. اما هر چه دختر بزرگتر می شود داستان هم جذاب تر می شود. لحظات فوق العاده ای دارد و بازی های گیرای ریچارد چمبرلین (رلف) و ریچل وارد (مگی). چمبرلین در نشان دادن هیجانات رلف فوق العاده عمل کرده و من هرگز از یاد نخواهم برد جایی را که موقع خداحافظی در جزیره مت لاک به مگی می گوید «ممکنه دیگه هیچوقت تو رو نبینم و این مجازات منه. هیچ شکی در این نیست که من همیشه خدا رو بیشتر از تو دوست دارم ...» و صدایش می شکند. چون می داند دروغ می گوید و دارد عشقش را فدای جاه طلبی می کند.
رلف تا پایان عمر به خودش و مگی دروغ می گوید چون قدرت را بیشتر از مگی می خواهد نه خدا را. فقط در لحظه مرگ حقیقت را می پذیرد زمانی که دیگربرای همه چیز دیر شده.
این سریال با استانداردهای زمان خودش (تقریبا 27 سال پیش) خیلی خوب است. و فکر می کنم از خیلی از سریال هایی که الان مد شده و دست به دست می چرخند ، زیباتر است. حداقل به فرهنگ شرقی ما نزدیک تر است که قبل از هر گونه س،ک،سی عاشق می شوند نه بعد از آن! و همه چیز را در س،ک،س نمی بینند و بدون آن هم می توانند عاشق بمانند (البته نسل خودم و نسل های قبل را می گویم نه نسل های بعد را!).

* در فارسی به «پرندگان خاردوست» و «مرغان شاخسار طرب» هم ترجمه شده است.

تکه نگاشت:
رلف: ویتوریا! من هرگز خلسه ای رو که در کنار او داشتم در محضر خدا احساس نکردم. من لذتی را در او پیدا کردم که از وجودش بی خبر بودم. نه فقط از نظر جسمانی بلکه دوست داشتم باهاش باشم بهش لبخند بزنم باهاش حرف بزنم تو غذا و افکارش شریک باشم نمی خواستم هیچوقت ترکش کنم...
ویتوریا: اما ترکش کردی!...

پنجشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۰۹

110 - سه گانه نیویورک

(عکس از آدینه بوک)

سه گانه نیویورک
نوشته: پل استر
ترجمه: شهرزاد لولاچی ، خجسته کیهان
نشر افق
نوشته پشت کتاب:
«سه گانه نیویورک مجموعه سه رمان از نویسنده ی مطرح و پست مدرن آمریکایی ، پل اُستر است. او در شهر شیشه ای ، ارواح و اتاق دربسته [ 3 داستان این مجموعه] شخصیت هایی چند لایه از جامعه ی امریکایی می آفریند که همگی در یک اصل مشترکند و آن خستگی و فرسودگی در برابر تمدن شهر نشین نیویورک است. در سه گانه نیویورک ، استر با وارونه کردن داستان های معمایی نوع تازه ای از هنر روایت خلق می کند و جست و جویی پلیسی و کاراگاهی برای یافتن حقیقت را به جستجوی ناب تر و فلسفی تر - کاوش در هویت - بدل می سازد.
در نیویورک مدرنی که او خلق کرده است ، تمام نیروهای افرینش ادبی ، دوباره و به خوبی در سبک آمریکایی آفریده شده اند.»
خواندن این کتاب بیش از حد معمول طول کشید. خواندن کتاب قبلی استر یعنی «اختراع انزوا» هم خیلی طول کشید. فکر می کنم به خاطر سبک نوشتن و نوع روایت است چون به خواندن کتابهایی از این دست عادت ندارم. اما تجربه خیلی خوبی بود و به طور کلی از نوشته های استر خوشم آمد و دنبال آثار چاپ شده دیگرش به فارسی هم هستم.
یکی از بدیهای خواندن ترجمه فارسی اینست که در کتاب بارها به [...] برخوردم که در پایان یا نیمه پاراگراف دیده می شد به این معنا که این قسمت از کتاب سانسور شده است و به عبارت بهتر ارشاد سانسورش کرده است. این جور مواقع خون خونم را می خورد که چرا حق من خواننده پایمال شده و در حقیقت بهم خیانت شده.
جالب است که امشب شبکه یک فیلم the mist (مه) را پخش می کرد. با سانسورهای بی دلیل و گذاشتن یک موزیک متن مسخره روی فیلم به جای موزیک متن اصلی و سانسور کامل 5 دقیقه آخر فیلم (که در حقیقت نتیجه آن بود) و آن موسیقی سهمگین فیلم اصلی در سی دقیقه پایانی، دیگر داشتم دیوانه می شدم. باز خوبست که می توان اصل این فیلمها را به راحتی به دست آورد و لذت با شعور فرض شدن را احساس کرد!

تکه نگاشت:
نیویورک فضایی بی انتها بود ، هزار تویی از مکان های بی انتها ؛ و مهم نبود چقدر راه می رفت و چقدر محله ها و خیابان های شهر را می شناخت ، همیشه احساس می کرد گم شده است. نه فقط در شهر بلکه در خود هم گم شده است...
(شهرشیشه ای - نوشته ی پل استر)

سه‌شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۹

109 - Uc maymun


Uc maymun
(3 میمون)

(2008)
کارگردان: Nuri Bigle Ceylan
بازیگران: Hatice aslan,Yavuz Bingol

داستان فیلم:
«سروت» که نامزد انتخابات است تصادف می کند. او از «ایوب» راننده اش می خواهد تا تصادف را گردن بگیرد و 9 ماه به زندان برود در عوض بعد از تمام شدن حبسش یک پول قلمبه بگیرد. «ایوب» قبول می کند و به زندان می رود. پسر جوانش در غیاب پدر از مادرش «هاجر» می خواهد تا با سروت صحبت کند و مقداری از پول وعده داده شده را برای خرید ماشین بگیرد. «سروت» در ازای این کار به «هاجر» پیشنهاد رابطه می دهد...

Uc maymun دومین فیلمی ست که از جیلان دیدم. به نظرم از uzak جالبتر و بهتر آمد. نام فیلم در تمام لحظات آن معنا می شود و شخصیت ها واقعا تداعی کننده «کور شو ، کر شو ، لال شو» هستند.

چهارشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۰۹

108 - uzak


Uzak
(2002)
کارگردان: Nuri Bilge Ceylan
بازیگران: Muzaffer Özdemir, Emin Toprak
برنده جایزه جشنواره کن 2003

داستان فیلم:
یوسف از شهرستانی کوچک به استانبول می رود تا در کشتی کار پیدا کند. او در خانه ماهموت (= محمود) موقتا ساکن می شود که فامیلش است و سالها پیش به استانبول آمده و عکاس حرفه ای ست. اما ماهموت آدم تنهایی ست و می خواهد زودتر از شر یوسف خلاص شود ..

اوزاک (=اوزاخ) به زبان ترکی یعنی «دور». همین معنی باعث شد که دنبال این فیلم بروم و ببینمش. اما انتظارفیلم بالاتری را داشتم شاید بیشتر به خاطر اسمش و پوسترهایی که از آن دیده بودم. یک خورده حیف شده. اما فیلم خوبی ست (خوب بوده که جایزه کن گرفته!) مخصوصا به خاطر به تصویر کشیدن بدیع تنهایی و مهاجرین تنها. نماهای فوق العاده ای دارد و همین آدم را تا آخر فیلم می کشاند.
آن تکه فیلم استاکر (اگر اشتباه نکرده باشم ) و فیلم پ.و.ر.ن.و هم خیلی باحال بود.


سه‌شنبه ۱۴ آوریل ۲۰۰۹

107 - تولدم مبارک


30 ساله شدم.

جمعه ۱۰ آوریل ۲۰۰۹

106 - le silence de Lorna

le silence de Lorna
(سکوت لورنا)
کارگردان : ژان پیر و لوک داردن
بازیگران: آرتا دُبرُشی و جرمی رنیه
محصول 2008
برنده جايزه بخش فيلمنامه شصت و يكمين دوره جشنواره فيلم كن

لورنا مهاجری آلبانیایی تبار است که می خواهد تابعیت بلژیک را بگیرد. او برای گرفتن تابعیت با کلودی ازدواج صوری می کند و کارت تابعیت را می گیرد. دلالی که ترتیب این کار را داده می خواهد از اعتیاد کلودی سوءاستفاده کرده و او را اُوردوز کند تا لورنا بیوه شده و بتواند با مردی روسی که خواهان تابعیت است ازدواج صوری کند اما لورنا نمی خواهد کلودی بمیرد ...

از «برادران داردن» پیش از این «رزتا» (Rosetta) و «بچه» (L'enfant)را دیده بودم که برای هر دو فیلم برنده نخل طلای کن شدند (بعدا درباره آنها هم در پستهای جداگانه می نویسم).
هر 3 فیلمی که من تا به حال از این کارگردانان بلژیکی دیده ام فوق العاده اند. مخصوصا اگر مثل من «سکوت لورنا» را بعد از فیلمهای تجاری نازلی مثل Paul Blart : mall cop و watchmen ببینید مطمئنا متوجه شاهکار بودن ساخته «داردن» ها می شوید.
روش دوربین روی دست ، ساختار مستند گونه فیلم ، بازی های طبیعی و بدون اغراق ، فیلمنامه خوب و در نهایت کارگردانی فوق العاده از مشخصات کارهای «برادران داردن» است. اگر دنبال فیلم های پدر و مادر دار هستید از تماشای آثارشان غافل نشوید.
پی نگاشت1 :
اخیرا فیلم های خوب دیگری هم دیده ام که بعدا! در اینجا معرفی شان خواهم کرد.
پی نگاشت 2 :
راستی یکی دیگر از ساخته های برادران داردن فیلمی به نام «پسر»(le fils) است که من هنوز آنرا ندیده ام.

چهارشنبه ۸ آوریل ۲۰۰۹

105 - تیپ های روانشناختی و روابط آنها


(با روش میرز- بریجز و سوشیونیکس)
ترجمه و گردآوری: فروغ ریحانی – وحید زینی

{در این کتاب گذشته از روش تیپ شناسی میرز – بریجز از روش ویژه ای به نام سوشیونیکس نیز اقتباس شده است.
سوشیونیکس به معنی دانش ارتباط تیپ ها ، بر اساس شاخه ای از روانشناسی طرح ریزی شده که به نوبه خود مبتنی بر کار «یونگ» در زمینه تیپ های روانشناختی و تئوری خودآگاه و ناخودآگاه «فروید» و تئوری متابولیسم اطلاعات «آناتولی کپینسکی» می باشد.
سوشیونیکس توسط یک زن محقق اهل لیتوانی به نام «آشرا آگوستیناویشوت» در دهه 70 میلادی بنا شد. تحقیق او در تحلیل روان انسان باعث شد بتوانیم به یافته هایی فراتر از تیپ های روانشناختی نائل شویم.
مزیت اصلی سوشیونیکس اینست که می توانیم با استفاده از آن شکل گرفتن و توسعه روابط بین انسانها را با دقت غیر قابل توصیفی پیش بینی کنیم و این موضوع سوشیونیکس را به ابزاری توانمند در برخورد با مشکلات در روابط انسانها تبدیل کرده است.}
این نوشته ی پشت جلد کتاب است که به خوبی آنرا معرفی می کند.
اگر دوست دارید در مورد شخصیت خودتان بیشتر بدانید و نوع روابطتان را با پارتنرتان تشخیص دهید کتابهای طالع بینی و ... را بگذارید کنار و این کتاب را بخوانید که کاملا علمی و البته خلاصه و مفید کلیدهای تحلیل شخصیت خود و طرف مقابل را به شما می دهد. همانطور که من بعد از خواندن و انجام تستهایش در کمال ناباوری دیدم که نتیجه تستها کاملا با من و سیاوش مطابقت دارد.
از مزایای دیگر این کتاب حجم کم و عدم اضافه گویی ست. اگر کتاب خوان حرفه ای باشید در یک نشست آنرا تمام خواهید کرد و تستهایش را هم خواهید زد.
برای خرید اینترنتی کتاب اینجا را کلیک کنید و برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ کتاب مراجعه کنید.

شنبه ۴ آوریل ۲۰۰۹

104 - نوروز هشتاد و هشت (1)


بعد از سالها نوروز خوبی داشتم. حالا چرا بعد از سالها؟ به دو دلیل:
1 - خانه هیچکس نرفتم حتی خانه والدینم. در فامیل ما یک رسم بسیار نیکو هست و آنهم ری...ن در اعصاب همدیگر مخصوصا در ایام عید می باشد! یعنی محال است خانه کسی بروی یا به خانه ات بیاید و یک جوری باعث اختلال در اعصاب و روان ات نشود. سال به سال دریغ از پارسال. یعنی هر سال هم بدتر از سالهای قبل می شوند جوری که دیگر تحمل همدیگر غیر ممکن می شود.
کسانی که دید و بازدید تشریف بردند هم جملگی نوبت روانپزشک گرفته اند و منتظر نوبتشان نشسته اند. باور نمی کنید؟ نشان به آن نشان که مردم پزشک خانوادگی دارند ما روانپزشک فامیلی داریم. اسمش را هم جهت حفظ اطلاعات محرمانه فامیلی اینجا نمی آورم اما شخص مذکور از پیر و جوان بستگان مرا می شناسد! چون همگی حداقل یکبار و حداکثر n بار نزد این روانپزشک محترم و البته شارلاتان رفته اند. همه جور اختلال روانی هم در فامیل ما هست از افسردگی ماژور گرفته تا اختلال دو قطبی ، اسکیزوفرنی ، پارانویا ، اختلال شخصیت (خود شیفته ، وسواسی) ، ptsd ، اضطراب منتشر و ...
خلاصه که به دلیل بالا و از آنجا که تاریخ هر سال برای من تکرار می شد تصمیم گرفتم امسال به خودم رحم کنم و هیج جا دید نروم و به منظور جلوگیری از بازدید در خانه هم نمانم (خانواده سیاوش در طبقه پایین ما زندگی می کنند و بزرگ فامیل محسوب می شوند بعضی ها هم منتظر نمی مانند تا اول ما که کوچکتریم به خانه اشان برویم و وقتی می آیند طبقه پایین عید دیدنی قدم رنجه می کنند و تشریف می آورند بالا!).
2 - هم به دلیل بالا و هم به خاطر اینکه نوروز بهمان خوش بگذرد و هم به دلیل اینکه پول نداشتیم رفتیم ولایت.
ولایت کجاست؟ جهنم دره ای ست که تا تهران 2 ساعت و نیم فاصله دارد. یک ده کوره کم خانوار که بی شباهت به برره نیست! (مردمانش اخلاق عجیب و غریبی دارند و همیشه هم توش دعواست). دهی فسقلی که وسط دره ای ست و 3 حسن دارد: هوای تمیز ، چند باغ و آبی گوارا. پدر شوهرم در آنجا خانه ای ساخته که تعطیلات را با خانم والده سیاوش به آنجا می رود.
هفته اول نوروز را در آنجا گذراندیم. فقط من و سیاوش در آن خانه بودیم چون خانواده اش رفته بودند جای دیگری مسافرت. هفته دوم چون آنها برگشتند و آمدند آنجا ما هم برگشتیم تهران و البته به همه (به جز خانواده سیاوش) گفتیم که می رویم شمال مسافرت. اما پول نداشتیم که. فقط خالی بستیم تا از دید و بازدید در امان باشیم. تلفن را هم از پریز کشیدیم تا اشغال نباشد و برای همین نمی توانستم وارد اینترنت شوم.
خلاصه این «دِه» رفتن پر فایده هم شد. آخ بهمان خوش گذشت! هوای تمیزِ بدون دود ، سر و صدا و رفت و آمد. با صدای پرنده های خوش آب و رنگی که شاید فقط در همان روستا ببینید شان. 2 تا چیز در آنجا خیلی می چسبد: خوردن و خوابیدن.
(ادامه دارد...)
تکه نگاشت:
ژولی : به خاطر کاری که برام انجام دادی متشکرم. حدس می زنم که دلت برام تنگ نمی شه. تو باید متوجه باشی چیزی برای دلتنگی نیست. من هم مثل هر زن دیگه ام. عرق می کنم ، شب سرفه می کنم و در ساعت های اول روز دندون درد دارم. یکی از دندون هام پوسیده.

(آبی - کارگردان : کریستف کیشلوفسکی)

پنجشنبه ۲ آوریل ۲۰۰۹

103 - میترا...


میترا
(نویسنده این وبلاگ)
درگذشت.
























هواداران!؟ عزیزهول نکنید! این فقط یک دروغ سیزده بود! اومدیم خوشمزگی کنیم دیگه! (غیرهوادران!؟ عزیز بی خود فحش ندید! خب نمک خونم اومده بود پایین دیگه!)
نزدیک 20 روز است که اینجا چیزی ننوشته ام. یک عالمه تعریفی دارم که کم کم همه اش را اینجا می نویسم. این مدت اخیر هم خیلی خوش وهم خیلی بد گذشت.
دروغ سیزده 2 :
اولین کتابم منتشر شد!
پی نگاشت:
چی می شد روی آگهی ترحیمم (واقعی) همین عکس را چاپ می کردند؟

تکه نگاشت:
هامپتی دامپتی در سخنرانی کوتاهش برای آلیس دورنمای آینده ی امیدهای انسانی را ترسیم می کند و رمز نجات ما را نشان می دهد : بر کلماتی که با آنها صحبت می کنیم مسلط شویم و زبان را طوری تغییر دهیم که پاسخگوی نیازهای ما باشد. هامپتی دامپتی پیشگو بود ، از حقایقی حرف می زد که دنیا هنوز آماده شنیدنشان نبود.
(شهر شیشه ای - نوشته پل استر)