یکشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۰۹

129- ایمان بیاوریم


از میان کسانی که به طلب باران به تپه ها می روند فقط آنانی که با خود چتر می آورند به کار خود ایمان دارند.

(آنتوان چخوف)

شنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۹

128- حال من و هوای تو


حال و هوای من دقیقا شبیه فصلی ست که در آن به دنیا آمده ام: بهار.
مرز بین شوریدگی و افسردگی (حداقل درباره خودم) به اندازه یک مو باریک است. بعضی وقتها (که کم هم نیستند) دچار حالی می شوم که هیچ اسمی نمی توانم رویش بگذارم. باید بگذارم خودش بگذرد اگر بهش گیر بدهم بدتر می شود.
خوبی اینجور مواقع اینست که چیزهایی را پیدا می کنم که بوده اند اما من متوجه شان نبودم، چیزهایی در درون یا بیرون، یک جور مکاشفه، یک جور استحاله.

جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

127- سپید مثل باران


در حال آشپزی داشتم به باران فکر می کردم تا از حال ناخوشم بیرون بیایم که دیدم آسمان پر شد و بعد... باران بارید!
رفتم روی بام، در مسیر باد ایستادم، دستهایم را باز کردم با کف دستها رو به بالا و گذاشتم باد تکانم بدهد و باران خیسم کند. چشمهایم را بسته بودم و همه جا برایم سپید بود، سپیدِ سپید.
الان حالم خیلی بهتر است، مثل اینکه باران روحم را شُست...

پنجشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۹

126- صورتی به رنگ اشک


دارم از شدت دلتنگی می میرم. نباید گریه کنم، آلرژی دارم و چشمهایم قرمز می شوند و خونابه به جای اشک سرازیر می شود. اما می خواهم گریه کنم تا آن چیزی که غمگینم می کند و نمی دانم دقیقا چیست برود و دلم سبک شود.
دارم گریه می کنم و روی گونه هایم ردی از اشک صورتی بر جای می ماند. چشمهایم می سوزند انگار که آتش گرفته اند، اما می خواهم آنقدر بگریم تا از این دلتنگی رها شوم یا بمیرم. نمی دانم چه مرگم شده برای کدام درد می گریم؟ برای که یا چه دلتنگی می کنم؟ چرا نمی توانم مثل آدم زندگی کنم؟
شب هایم پایانی ندارند و در بی انتهایی گنگ گم شده ام.

125- مرا ببخش که عاشقت شدم

می خواستم بروم، می خواستم نمانم، اما نتوانستم. نتوانستم و همه عمر خودم را نمی بخشم که چرا دوستت داشتم.
مرا ببخش که نتوانستم دوستت نداشته باشم. مرا ببخش که نتوانستم فراموشت کنم. مرا ببخش که عاشقت شدم!


چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹

124- Destroyed in Love


Come in to my arms, hold me close
We may never again have this night’s repose
Think we’ll never meet again, just suppose
Not till this lifetime is forever closed

سه‌شنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۰۹

123 - عاشقانه در مه

پشت سرت را نگاه نکن!



یکشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۰۹

122- بیا بخندیم


چند وقتی ست که از طریق گوگل ریدر وبلاگ یک مهندس خسته را می خوانم. خدا وکیلی هر دفعه کلی می خندم مثلا همین پست آخرش* که نصفه شبی داشتم می خواندم و آنقدر خندیدم که شکمم داشت پاره می شد! **
خلاصه این وبلاگ طنز خاصی دارد و آنهم به خاطر تخیل و استفاده فراوان از کلمات بی تربیتی ست و من هم از این جور اصطلاحات خوشم می آید. جالب است که مثلا در اوج عصبانیت اگر سیاوش یک کلمه بی تربیتی راجع به کسی بگوید بلافاصله می زنم زیر خنده و عصبانیتم از یاد می رود سیاوش هم که خدای این اصطلاحات است!
وبلاگ دیگری که از این جور کلمات کمتر استفاده می کند اما طنز خیلی خوبی دارد ورطه است.
خلاصه وسط خبرهای بد، اعدام ها، بگیر و ببندها، انتخابات ... تخیلی خواندن این جور وبلاگها خالی از لطف نیست
.
* قضیه آزمایش ادرار گرفتن از مردان موقع ازدواج آنهم به طریق مذکور واقعیت دارد سیاوش دو سال بعد از ازدواجمان رویش شد که این قضیه را برایم تعریف کند و من هم تا می توانستم به عذابی که کشیده بود خندیدم!
**در کل من خیلی خوش خنده ام و البته خیلی هم خوش گریه. در یکی از مجالس اخیر ختم چند نفری به گریه من گریه می کردند و البته بعد از تمام شدن مراسم به خنده من می خندیدند!.

121- تو پیام «لاست» را درک نکردی!

نمی دانم چرا بعضی ها بعضی ایده های خوبشان را آنقدر تکرار می کنند که حال به هم زن می شود نمونه اش «لاست». تا آخر اپیزود هفده امِ سیزنِ پنجمش را دیده ام و پیشنهاد می کنم اگر پول اضافی برای دور ریختن ندارید سیزن 5 را نخرید! تا اینجایش که واقعا چرند بود و تکرار سیزن های قبلش به اضافه شخصیت های اضافه به درد نخور و بی مزه است.
نویسندگان فیلمنامه تصمیم گرفته اند همه را با هم فامیل کنند مثلا مایلز بشود پسرِ دکتر چنگ، دنیل فارادی پسرِ ویدمور! قبلا هم که جک و کِلِر را خواهر برادر کرده بودند. نابغه ای هم تصمیم می گیرد جیکوب را نشان دهد و بعد می گذاردش در گذشته تک تک کاراکترها.
دیالوگ نویسی لاست که زمانی جذاب بود الان کسالت آور و بی نمک شده. مثلا جایی از اپیزود شانزدهم دختر و پسر بچه ای را نشان می دهد که پشت یک اتومبیل مخفی شده اند بعد این دیالوگ:
- می خوای تو انجامش بدی
- تو انجامش بده
- باشه من انجامش می دم اما تو باید مراقب باشی؛ باشه؟
خب که چی؟ تا دختر ظاهر شد بچه 3 ساله هم می فهمید که بچگی های کیت است و حتما می خواهد خلافی بکند دیگر چه نیازی به این مدل دیالوگ نویسی؟ و تازه این یکی از هزاران دیالوگ های مثلا «خاص» این سریال است.
مثل آدامس هی کش اش داده اند و آب بسته اند به آن. سیزن 1 خوب بود و مثلا وقتی تیتر LOST می آمد مو به تن آدم سیخ می شد اما سیزن به سیزن بی مزه تر شد فقط رقم دستمزد هنرپیشه ها درشت تر شد. یعنی واقعا ما آدمها اینقدر علافیم که که عده ای با ساختن سریال ها و فیلم های دنباله دار سرکارمان بگذارند؟
پی نگاشت 1 :
اینها را گفتم اما می دانم باز هم می نشینم و باقی سریال را نگاه می کنم چون می خواهم ببینم آخرش چه می شود و البته هر چه نباشد من هم یکی از 6 میلیارد علاف (بعض شما نباشد!) روی کره زمین هستم!
پی نگاشت 2 :
یعنی من هر وقت این سان و سعید را می بینم معده ام دچار مشکل می شود هر دو به شدت تهوع آورند!
پی نگاشت 3 :
نیایید کامنت بدهید : «تو پیام این سریال را درک نکردی! » (با صدای تو دماغی بخوانیدش) و از این چیزها. در پست های قبلی ام درباره لاست از این جور کامنتها داشتم که مجبور شدم بعضی هاشان (که بی ادبانه بودند) را حذف کنم.

چهارشنبه ۲۰ مهٔ ۲۰۰۹

119 – ازحرفهای کسی که قرصهایش را نخورده


قرار نبود من باشم قرار نبود دنیا باشد قرار بود فقط ... باشد و دیگر هیچ!
پشت سر من دنیا جا مانده بود و پشت سر دنیا هیچ. آنقدر دویدم تا رسیدم به ساحل، دریایی اما نبود. و من نشسته بودم در ساحلِ دریایی که نبود و ماسه ها را مُشت مُشت می ریختم روی لاک پشتی که حلزونی را بر پشتش حمل می کرد و فکر کردم کوری عصاکش کور دگر شود یا اینکه حلزون امپریالیست است و لاک پشت یک مستعمره.
تمام دنیا را فتح خواهم کرد روی لاک تو، و تو دنیا را پشت سر خواهی گذاشت در صدف من.

پی نگاشت:
قاطی کردم هر چی گیرم آمد نوشتم. لطفا از نوشته برداشت بی تربیتی نکنید!

دوشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۰۹

118 - ريشه ام درد مي كند

كاش مي توانستم از اين مملكت بروم. مشكل فقط مهاجرت نيست (كه خودش به تنهايي مشكل بزرگي ست) بيشتر از آن ناتواني در ترك خاكي ست كه در آن ريشه دارم. نمي خواهم حرفهاي كليشه اي بزنم، مي خواهم از آن چيزي كه مرا به اينجا وصل نگه مي دارد حرف بزنم كه اصطلاح رايجش «ريشه» است.
واقعا همچين چيزي هست كه نمي گذارد من از اينجا بروم. سالها پيش (حدود سال 76) موردي پيش آمد و به سرم زد كه بروم. پيگيري هم كردم و به مقصود خيلي نزديك شدم بعد يكباره ولش كردم، درست همان موقع كه بايد قدم هاي نهايي را بر مي داشتم. 2 سال پيش هم موقعيتي براي ادامه تحصيل در خارج از ايران پيش آمد اما مشكل مالي درست در دقيقه نود مانع شد. البته اگر مشكل مالي هم پيش نمي آمد باز هم بعيد مي دانم كه مي رفتم. حالا دارم فكر مي كنم ريشه و خرعبلاتي از اين دست را بيندازم دور و جانم را بردارم و از اين مملكت فرار كنم.
اينجا چيزي جز ياس و نااميدي نيست.

یکشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۰۹

117 - وقتي ساكت مي مانيم...


چهارشنبه ۱۳ مهٔ ۲۰۰۹

116 – بوی الرحمن می آید...


خیلی وقتها خیلی حرفها را می خواهم اینجا بزنم اما نمی شود. خیال خودسانسوری ندارم اما به دلایل مختلف نمی شود حرفم را بزنم.
اصلا بعضی حرفها را نباید زد ، بعضی حس ها را نباید توصیف کرد ، بعضی کارها را نباید انجام داد ، دلیل خاصی هم ندارد مثلا نمی توانم دلیل بیاورم که چرا در مورد انتخابات ریاست جمهوری نمی نویسم ، فقط نمی توانم. نمی توانم بگویم دیگر هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم (نپرسید کدام اوضاع که می زنم ...).
اصلا چه فایده که بگویم اگر اندکی امید داشتم به کاندیدای چشم سبز رای می دادم (با رنگ شالش کاری ندارم) چون در میان نامزدها آبرویش از بقیه بیشتر است چرا که 8 سال در بدترین دوران در سخت ترین پست کار کرده و وا نداده و آن زمان مردم ازش راضی بودند. الان هم مملکت یک مَرد می خواهد ، یک مَرد که اگر نمی تواند خرابی ها را آباد کند حداقل آبادی های باقیمانده را خراب نکند!
با این همه فکر می کنم اگر من و امثال من 22 خرداد بنشینیم خانه و نرویم پای جعبه كذايي و به آن مَرد رای ندهیم بهتر است یک فاتحه مع الصلوات برای خودمان قرائت کنیم ، در وبلاگمان را ببندیم چون دیر یا زود شامل قانون مطبوعات می شود و درش را می بندند و برویم کشکمان را بسابیم!

دوشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۰۹

115 - آنقدرعاشق بمان تا خود را از یاد ببری


اگر دلتنگی را می شد با وسعتی توصیف کرد بی ترديد آن وسعت دلِ من بود.

پی نگاشت:
این پُست برای مرگ مادربزرگم نیست.

شنبه ۹ مهٔ ۲۰۰۹

114 – ششمی هم مُرد!


ششمین نفر در طی 18 ماه. دیروز صبح ساعت 6 تلفن زدند و خبر دادند. مرگ ششمی (مادربزرگ دیگرم) خیلی دور از انتظار نبود. 86 سال داشت و مریض و زمینگیر شده بود. اما دوهفته اخیر حالش خوب بوده و مقداری از کارهایش را خودش انجام می داده. آنشب هم شامش را می خورد و می رود توی رختخواب دراز می کشد و می میرد ، به همین راحتی. نکته قابل توجه اینست که درست در اولین سالروز مرگ پسرش از دنیا رفت. صبح او را به خاک سپردیم و بعدازظهر در مراسم سالگرد عمویم شرکت کردیم.
حالا دیگر نه مادربزرگ داریم نه پدربزرگ ، همه اشان مُردند. و از قرار مرگهای متوالی ادامه دارند. قراراست فامیلم حسابی خلوت شود. و این مرگهای متوالی پیر و جوان ، زن و مرد ، بیمار و سالم را شامل شده. همه مُرده ها با هم نسبت داشتند نسبتهای نزدیک . انگار فامیلم دارند یکی یکی می روند آن طرف جمع می شوند. خوش به حال برادرم و پدربزرگهایم که دیگر تنها نیستند. همه امان منتظریم که ببینیم قرعه بعدی به نام چه کسی می افتد. انتظار وحشتناکی ست!
10 روز پیش خواب خیلی بدی دیدم: مرگ عزیزی در مقابل چشمم. مرگ خیلی بدی بود طوری که مطمئنم تعبیرش خود مرگ است و نه عمر دراز. از آنروز تا به حال ضربان قلبم بی دلیل بالا می رود و فشارم می افتد. از دیروز بهم می گویند که تعبیرش مرگ مادربزرگم بوده اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد. اگر «او» واقعا بمیرد؟
پی نگاشت:
متاسفم که در این پست و اصلا در کل وبلاگم کلمه «مرگ» و مشتقات آن فراوان است.
مرتبط با این پست:
تکه نگاشت:

پنجشنبه ۷ مهٔ ۲۰۰۹

113 – سینمای مُرده!


از فحش دادن به سینمای ایران خسته شدم اما نمی شود مخصوصا که بعد نود و بوقی رفتم سینما به عشق آخرین ساخته «بهرام بیضایی» یعنی «وقتی همه خوابیم» و کم مانده بود تو سینما بالا بیاورم و خودم را تف و لعنت می کردم که : فیلم ایرانی دیدنت دیگه چه مرگیه؟ ولش کن این سینمای میهنی پوسیده سرطان زده رو!
درست است که به تیپ «جواد پریسلیِ» «حسام نواب صفوی» خندیدم و از اداهای «شقایق فراهانی» در نقش «خاطره مقبول» کیفور شدم اما قبول این کار از بیضایی برایم غیرممکن است. چه شد که به ایده مسخره فیلم در فیلم روی آورد و فکر کرد که تعریف کردن زد و بندهای پشت صحنه و تهیه کننده ها برای دوستداران سینمایش جالب است؟ من منتظر کاری هم ردیف «باشو غریبه کوچک» یا «شاید وقتی دیگر» بودم یا حداقل «سگ کشی». خدا مرگت ندهد بهرام! تخم استعدادت را ملخ خورد؟
من فیلم ایرانی می خواهم فیلم پدرمادر دار!