شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

233- piano teacher

piano teacher
نام اصلی: la pianiste
محصول: 2001، فرانسه
کارگردان: Michael Haneke
بازیگران: Isabelle Huppert, Annie Girardot, Benoît Magimel
برنده جایزه ویژه هیئت داوران، بهترین بازیگر نقش اول زن، بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنواره کن
داستان فیلم:
«اریکا» معلم پیانویی سختگیر با شخصیتی غیرعادی ست و با مادر سلطه‌گرش که همه رفتارهای او را کنترل می‌کند همخانه است. او در یک کنسرت خانگی با «والتر» آشنا می‌شود و والتر سعی می‌کند تا خودش را به «اریکا» نزدیک کند...

پیش از این دو فیلم از هانکه دیده بودم: Code inconnu: Récit incomplet de divers voyages و Caché.
فیلمهای این کارگردان در کل اعصاب خردکن هستند ولی حاوی دیدگاهای روانشناختی و روابط بین فردی خاصی ست و اگر شما جزء آن دسته افرادی باشید که فیلم را فقط برای سرگرمی نگاه نمی‌کنید قطعاً از فیلمهای هانکه لذت خواهید برد.
روابط سادومازوخیستی ای که در این فیلم نشان داده می‌شود بسیار دقیق و همه جانبه است. همینطور اختلالات روانی دیگری که نمایش داده می‌شود مثل روابط سلطه‌گر-سلطه‌پذیر مادر و اریکا. فیلم به درستی نشان می‌دهد که وقتی کسی در رابطه‌ای سلطه‌پذیر باشد سعی می‌کند در روابط دیگرش سلطه‌گر باشد مثلاً اریکا سعی می‌کند در برخورد با شاگردانش و والتر(به عنوان شاگرد) سلطه‌گر باشد اما هنگام رابطه‌ جن/سی‌اش با والتر مایل است که در عین سلطه‌گری در پست‌ترین حالت سلطه‌‌پذیری قرار بگیرد . body language های شخصیت اصلی بیشتر از دیالوگها به فهمیدن فیلم کمک می‌کند. چیزهایی هم هست که با یکبار دیدن دیده نمی‌شوند.

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

232- باران می‌بارد امشب


دیشب باران کار دست همه داد. ساعت 6 ماشین را که زیر پل سید خندان پارک کرده بودیم روشن کردیم و افتادیم در خیابان شریعتی که دیدیم ای دل غافل به خاطر باران راهبندان وحشتناکی شده و راهها از همه طرف بسته است. تا ساعت 7 و نیم فقط 500 متر جلو آمده بودیم. یک ماشین عروس هم به همراه عروس و داماد این وسط بودند و با آن ترافیکی که من دیدم بعید می‌دانم به مجلسشان رسیده باشند. عروسه چند دقیقه یکبار کلاه شنلش را می‌زد بالا ببیند فرجی شده یا نه و بعد ناامیدانه دوباره کلاه را می‌انداخت.
اوضاع جداً قمر در عقرب بود محض رضای خدا یک پلیس هم آن اطراف نبود که کنترلی بکند تا بلکه حداقل ترافیک روان شوند. خیلی‌ها در خیابان‌های یک طرفه خلاف آمده بودند و این وضعیت را بدتر کرده بود. دعوا و فحش‌کاری هم که جای خود داشت.
خلاصه اولین جای خالی که پیدا شد به سیاوش گفتم پارک کند و منتظر شویم تا ترافیک یک کم سبک شود و راه بیفتیم. بعد هم برای انکه حال و هوایمان عوض شود پیاده شدم و دو سه تا خیابان پایین رفتم تا دو تا ساندویچ کباب ترکی بخرم. توی راه چون چتر نداشتم کاپشن سیاوش را انداخته بودم روی سرم و هر کی از کنارم رد می‌شد یک نگاه چپکی بهم می‌انداخت. یک جا نزدیک بود برگردم به پسری که زیادی چپ‌چپ نگاهم می‌کرد بگویم: «چیه؟ خب بارون می‌یاد منم چتر ندارم دیگه! نگاه داره؟» تا بروم ساندویچها را بگیرم و برگردم پیش سیاوش که در ماشین منتظر نشسته بود 45 دقیقه طول کشید. بعد نشستم مثل نخورده مُرده‌ها ساندویچ گنده‌ی کباب ترکی را خوردم و سر تا پایم را کثیف کردم.
سیاوش متعجب بود از اینکه در این ترافیک من چه سرحالم و می گفت: «داری کم‌کم تو این شهر لعنتی حل میشی نگرانتم!» (قبلاً درباره نفرتم از ترافیک و شلوغی تهران و اینکه دلم می‌خواهد بروم به یک شهر کوچک و آنجا زندگی کنم در این وبلاگ نوشته‌ام). گفتم: اول اینکه اینهمه راه پیاده رفتم ساندویچ خریدم که حواسمان از این راهبندان و مردمی که دارند به هم فحشهای ناموسی می‌دهند پرت شود و این لحظات ناخوشایند برایمان تبدیل به یک خاطره‌ی بامزه شود. دوم هنوز هم از این شهر متنفرم ولی وقتی فعلاً شرایط تغییر محل زندگی‌مان را نداریم و محل کارم هم یکی از شلوغترین قسمتهای همین شهر لعنتی‌ست پس سعی کردم خودم را با این شرایط وفق دهم و مطمئنم به محض اینکه بتوانم از اینجا می‌روم و در یک شهر کوچک و خوش آب‌ و هوا زندگی‌ خواهم کرد.
جلوی یک خانه پارک کرده بودیم. پیرمردی که ظاهراً در آن خانه زندگی می‌کرد آمد جلوی در و زنگ خانه را زد بعد برگشت و در تاریکی کوچه و داخل ماشین مرا دید و ناگهان گفت «بسم ا..» و در که باز شد زودی رفت تو. از خنده روده‌بر شدم تا حالا برایم پیش نیامده بود که کسی به دیدنم بسم ا.. بگوید (انگار که جن دیده!).
خلاصه ساعت 9 و ربع که ترافیک سبک شده بود ماشن را روشن کردیم و راه افتادیم. در بزرگراهها موقعی که سیاوش با سرعت بالا می‌راند دستم را می‌بردم بیرون پنجره و کف دستم را رو به بالا می‌گرفتم و از حس خیس شدن دستم با باران حسابی کیف می‌کردم بعد دیدم اینجوری لطفش کم است و سرم را هم بردم بیرون (البته با احتیاط که کله‌ام را ماشینی نزند و ببرد!) و باران به همراه باد سرد می کوبید به صورتم و مستم می‌کرد. سیاوش اولش میگفت: «زده به سرت زن! چیکار می‌کنی؟» اما بعدش انداخت در اتوبان باکری که تازه راه افتاده و خلوت است و سرعت را می‌برد رو 120 تا من بیشتر کیف کنم! شانس آوردم با این خل بازیها مریض نشدم.
خلاصه دیشب که خیلیها در ترافیک ماندند و خودشان و دیگران را فحش دادند و اعصابشان را درب و داغان کردند، برای ما یک خاطره‌ی به یاد ماندنی شد.

پی‌نگاشت1:
تیتر این مطلبم (باران می‌بارد امشب) برایم پر از خاطرات زیباست: خاطرات خل‌بازیهای یک سفر در سن پانزده سالگی‌ام که با این ترانه‌ی قدیمی امید همراه بود و خیلی خاطرات دیگر. هنوز هم محبوبترین ترانه‌ی زندگی‌ام است.

پی‌نگاشت2:
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است
(سهراب سپهری)

دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

231- کارم را دوست دارم


امروز دوشنبه چهارم آبان 88، سومین روز شغل جدیدم بود. همیشه از این کار فرار می‌کردم چون مراجعان خاصی دارد اما وقتی اولین مراجعم را امروز دیدم فهمیدم که این شغل و کمک به این مراجعان خاص را دوست دارم. برای همین تصمیم گرفته‌ام بیشتر در این زمینه مطالعه کنم تا بتوانم برای کمک به آنها مفیدتر عمل کنم.

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

230- 2046


2046
محصول: 2004، هنگ کنگ
کارگردان: Kar Wai Wong
بازیگران: Tony Leung Chiu Wai, Li Gong, Faye Wong

داستان فیلم:
مردی درجستجوی عشق از دست رفته‌اش با زنان مختلف رابطه‌های کوتاه مدت برقرار می‌کند. او نویسنده‌ی داستانی به نام 2046 است...

فوق‌العاده زیبا. این فیلم دنباله‌ی in the mood for love است. اگر در آن فیلم هم دقت کرده باشید شماره‌ی اتاق آقای «چاو» 2046 است. و البته اشتراکات دیگری هم با آن فیلم دارد. مثل این تکه:

Do you know what people did in the old days when they had secrets they didn't want to share? They'd climb a mountain, find a tree, carve a hole in it, whisper the secret into the hole and cover it up with mud. That way, nobody else would ever learn the secret...

این تکه اما در 2046 چندین بار تکرار می‌شود و این تکرار بسیار دلپذیر ایت. موسیقی‌ فیلم هم به یاد ماندنی ست.
تا به حال چند بازی از Tony Leung Chiu Wai دیده‌ام که همه چشمگیرند: se, jie و in the mood for love و hero و 2046.

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

229- بازم زده به سَرَم


میترا
چرا باز هم دلتنگ شدی؟
تو آخرش می‌میری از این دلتنگی کُشنده و زجرآور!

پی‌نگاشت:
این دفعه دیگر می‌دانم چه کنم. پس:
میترا
تو آزادی تا هر قدر دلت می‌خواهد دلتنگی کنی. به جهنم که فردا باید صبح زود بیدار شوی و بروی جایی برای فرصتی که خیلی وقت بود منتظرش بودی.