میترانگاشت

Sunday، July 5، 2009

168- Wendy and Lucy


Wendy and Lucy
محصول 2008
برنده بهترین فیلم از نگاه انجمن منتقدان فیلم تورنتو TFCA
کارگردان: Kelly Reichardt
بازیگر: Michelle Williams

داستان فیلم:
«وندی» به همراه سگش «لوسی» سوار بر اتومبیل درب و داغانش به سمت آلاسکا می رود تا شاید بتواند بعد از مدت ها بیکاری شغلی در آنجا پیدا کند اما اتومبیلش خراب می شود...

فیلم فوق العاده ای نیست اما ارزش یکبار دیدن را دارد مخصوصا که در نشان دادن تبعات بلای خانمان برانداز «بیکاری» خیلی خوب عمل کرده است.

Saturday، July 4، 2009

167- خاکِ غریب

عکس از وبلاگ مترجم

خاکِ غریب
نوشته: جومپا لاهیری
ترجمه: امیر مهدی حقیقت
نشر ماهی

نوشته ی پشت کتاب:
«چیزی که لاهیری را از نویسندگان دیگر متمایز می کند، نوشته هایی است ساده و در عین حال سرشار از جزئیات که همچنان که او قدم به قدم زندگی شخصیت هایش را بر خواننده آشکار می سازد، قلب آدم را به درد می آورد.
- یو اس ای تودی»

«اندوه بزرگی که در کارهای اوست نتیجه ی پیوند غربت او با غمهای دیگری است که گریبانگیر زندگی همه ی ماست: مرگ عزیزان، پایان عشق ها و فروپاشی خانواده ها.
- بوستون گلوب»


تنها کتابی که از نمایشگاه کتاب امسال خریدم همین «خاکِ غریب» بود. حالا چرا اینقدر دیر خواندمش به خاطر مشکلات شخصی و پُشتش انتخابات احمقانه بود.
اما خواندنش واقعا حس فوق العاده ای را در من احیا کرد. انگار آن انرژی زیستن که در چند ماه اخیر از دست داده بودم به یکباره بازگشت.
برای آنهایی که لاهیری را نمی شناسند می گویم که نویسنده ای امریکایی با تبار هندی ست که تا به حال سه کتاب از او منتشر شده است و هر 3 در ایران ترجمه شده اند:
مترجمِ دردها (مجموعه داستان)- برنده جایزه پولیتزر 2000
همنام (رمان)
خاکِ غریب (مجموعه داستان)

من از خواندن هر سه اثر لذت وافر بردم. نوشته های لاهیری درِ دنیایی دیگر را به رویم گشود: دنیایی زیبا همراه با نوستالژی، حسرت، تنهایی و...
(اگر کتاب را نخوانده اید ادامه مطلب را نخوانید چون خطر لو رفتن داستان وجود دارد).

خاکِ غریب از دو کتاب دیگر محزون تر است. وقتی «همنام» را می خواندم سر مرگ «آشوک» اشکم درآمد (داستان های لاهیری فیلم هندی نیستند که بخواهند اشک خواننده را در بیاورند، ماهیت وقایع و سبک نوشتنِ اوست که تاثیری عمیق بر خواننده می گذارد) در خاکِ غریب از این دست احساساتی شدن ها برایم بیشتر پیش آمد و وقتی کتاب تمام شد نشستم مثل احمق ها یک ربع ساعت گریه کردم! نمی دانم به خاطر سرنوشت «کاشیک» بود یا به خاطر تمام شدن «خاکِ غریب»؟

پی نگاشت1 :
داستان «خوبیِ محض» را با گوشت و خونم احساس کردم چرا که برادری دارم که شباهت زیادی به «راهولِ» قصه دارد همان مشکلات (درس نخواندن علی رغم هوش خوب، درگیری دائمی با خانواده و بزن بزن با آنها، کار نکردن، در 20 سالگی عاشق زنی 8 سال بزرگتر شدن، آبروریزی های چپ و راست و... به جز میخوارگی!) و همان دردسرها برای من که خواهر بزرگش هستم. و من هم 2 سال پیش همان کاری را کردم که «سودا» در آخر داستان کرد!

پی نگاشت2 :
همنام

تکه نگاشت:
حالا هِما از هر دو آزاد بود: آزاد از گذشته اش و آزاد ازآینده اش، در جایی که این دو، دفعه های فراوانی پهلو به پهلوی هم ایستاده بودند- مثل مهمان هایی در یک مهمانی شلوغ.



Friday، July 3، 2009

166- Wild Blood

Wild Blood
نام اصلی: sangue pazzo
محصول ایتالیا و فرانسه، 2008
کارگردان: Marco Tullio Giordana
بازیگران: Monica Bllucci, Luca Zingaretti, Alessio Boni

داستان فیلم:
«لوئیزا فِریدا» هنرپیشه گمنامی ست که به «اُسوالدو والِنتی» هنرپیشه ی معروف که با فاشیست ها در ارتباط است معرفی می شود. از طرف دیگر «گولفییِرو گوفِلدی » (کارگردانی ضد فاشیست) از «لوئیزا» دعوت می کند تا در اولین فیلمش بازی کند...

Thursday، July 2، 2009

165- آزاد شدیم!


روزهای خیلی بدی را می گذرانیم. هم از نظر سیاسی - اجتماعی و هم از نظر اقتصادی. شرایط زندگی وقتی سخت تر می شود آدم ها نقاب از چهره بر می دارند و فقط به منافعشان فکر می کنند. نمونه اش همین آدمهای اطراف ِما. از بحث سیاسی گرفته تا پشتیبانی های مالی.
در مورد اولی می نشینند و خزئبلاتی که تلویزیون به خوردشان می دهد را تکرار می کنند جوری که حال آدم را به هم می زنند از اینهمه نادانی و کوته فکری. در مورد دومی هم می گویند که در این شرایط بَد دیگر پشتیبانی مان نمی کنند و خلاصه علی می ماند و حوضش.
چاره ای نیست و باید هر طور شده خودمان به تنهایی گلیممان را از آب بیرون بکشیم. سختی های که تا حالا دیده ایم احتمالا از این به بعد سختی حساب نمی شود چون سخت تَرَش در راه است.
البته از یک نظر خوشحالیم. چون حداقل تکلیفمان با «آنها» معلوم شد. دیگر مجبور نیستیم به خاطر ناتوانی های مالی مان بی خودی به کسی چَشم بگوییم. دیگر مدام مثل بچه ها مورد بازخواست واقع نمی شویم که چرا فلان حرف را زدیم یا فلان برخورد را کردیم یا چرا شب از خانه بیرون رفتیم. به خاطر «دیگران» مجبور نیستیم به مجالسی برویم که پُرَست از آدمهای پولدار و بی پول سَفیه، کودن و خِنگ. کسانی که فکر می کنند فقط آدمهای علاف کتاب می خوانند و فیلم می بینند و کلن به هنر و ادبیات علاقه دارند. کسانی که اگر بخواهند شب جمعه ای فیلم ببینند می روند سراغ «اخراجی ها» ی 1، 2 و... یا فیلمهای اکشن دست سوم و چهارم. هنرپیشه محبوبشان «بروس لی» ست. فرق «سیمون دوبوار» را با «سیمون بولیوار» نمی دانند و فکر می کنند چرا یکی از بلوارهای تهران به نام یک زن کافر و فمینیست نام گذاری شده و...

خلاصه از همه این مجالس «احمق ها» و مناسبات احمقانه راحت شدیم. آزاد شدیم!

Wednesday، July 1، 2009

164- Se, jie


Se, jie
محصول: 2007، آمریکا، چین و...
برنده شیر طلایی جشنواره فیلم ونیز
کارگردان: Ang Lee
بازیگران: Tony Leung Chiu Wai, Wei Tang

داستان فیلم:
جنگ جهانی دوم، هنک کنگ و شانگهای در اشغال ژاپنی ها. «وانگ» دختر دانشجویی که عضو یک گروه زیر زمینی مقاومت است برای جاسوسی وارد زندگی آقای «یی» می شود. «یی» سیاستمداری ست که با ژاپنی ها رابطه دارد. رابظه وانگ و یی که بر اساس شهوت شکل گرفته به تدریج پیچیده می شود...

عکس تزئینی ست.

درباره من

میترانگاشت
میترا، 30 ساله، ساکن تهران
مشاهده نمايه کامل من
از میان کسانی که به طلب باران به تپه ها می روند فقط آنانی که با خود چتر می آورند به کار خود ایمان دارند.
(آنتوان چخوف)

اصول میترانگاشت

اصل اول: خودت را سانسور نکن! هر چه دوست داری بنویس! با هر ادبیاتی که دلت می خواهد.
اصل دوم: بگذار بی سواد ، احمق و نادان تصورت کنند اما فقط چیزی را بنویس که به آن اعتقاد داری یا به آن فکر می کنی! مجبور نیستی حریم خودت را در اینجا برهنه کنی!
اصل سوم : می توانی تردیدهایت را بنویسی تو به هیچکس بابت تردیدهایت بدهکار نیستی!


برچسبها

دیروز نگاشت ها

وب نگاشت دیگر من